نگاهي تازه به فلسفة هنر

 

 

 

تقديم به ناصر طاعتي براي بيش از ربع قرن كار خلاقانه در زمينة برق و كنترل

 

 

 

 

 

 

زيبايي

 

انسان زيبايي را از زشتي تشخيص مي‌دهد؛ آن را دوست دارد و از آن لذت مي برد. زيبايي ماية شادي و آرامش‌بخش است. همه در برابر زيبايي حساسند.

زيبايي مفهومي سخت و صلب، استاندارد و مستقل از انسان، زمان و مكان نيست.

با در نظر گرفتن يك حد رواداري (Tolerance) خواهيم ديد كه جملات فوق با هم تضاد ندارند. و با يك تقريب خوب، زيبايي و زشتي مفاهيمي روشن هستند. تا آن‌جا كه مي‌توان دلايل زيبايي برخي چيزهاـ مخصوصاً زيبايي‌هاي ساده‌تر ـ را عنوان نمود: هماهنگي رنگ‌ها يا نواها، تناسب حجم، تركيب تضاد و همگوني، تر و تازگي، طراوت، لطافت، صفا و پاكي، درخشندگي، زندگي، سلامت، نيرومندي، اعتدال و ...

هر چه به طرف زيبايي‌هاي پيچيده‌تر پيش برويم، بستگي زيبايي به انسان، زمان و مكان بيش‌تر مي‌شود.

چيزهايي هست كه تقريباً همه به عنوان زيبا دوست دارند؛ مانند گل‌ها، ميوه‌ها، درخت‌ها، مناظر طبيعت، تركيب‌هاي مختلف سنگ و آب و گياه و ...

از طريق آمار مي‌توان به اين نكته پي برد كه در تركيبِ سنگ و آب و گياه، هر چه نسبت آب و گياه به سنگ و خاك بيش‌تر باشد، بيش‌تر مورد علاقة انسان است. شايد به اين دليل كه خشك بودن و خاك و سنگ به طور ناخودآگاه هراس از خشكسالي ، بي‌باري و كارِ سخت روي زمين را به ذهن انسان مي‌آورد. يعني عليرغم آن كه بسياري از فلاسفه زيبايي را مستقل از سود و زيان دانسته‌اند، سودمند بودن در بسياري جاها دليل زيباتر بودن و هراس مانعي است در راه آن. البته با وجود آن كه همه از ببر و شير و پلنگ مي‌ترسند، همين كه در مواجهه با آن‌ها به اندازة كافي احساس ايمني كنند، آن‌ها را زيبا مي‌بينند.

زيبايي جاودانه نيست. چيزي كه امروز زيباست ممكن است فردا زيبا نباشد. گل كه پژمرده شد، ديگر زيبا نيست. دوام و جاودانگي زيبايي با ميزان پيچيدگي آن تناسب دارد. يعني هر چه زيبايي پيچيده‌تر، پنهان‌تر و در عمق بيش‌تري باشد، دوام بيش‌تري مي‌يابد. چنين زيبايي‌هايي مشكل‌تر به چنگ مي‌آيند، اما مدت‌هاي طولاني‌تري ماية لذت انسان مي‌شوند. نمونه‌هايي از زيبايي‌هاي پيچيده: زيبايي حركت رو به كمال، زيبايي رشد، زيبايي كشف ناشناخته‌ها و حل مسائل پيچيده چه در حيطة علم، چه هنر يا فلسفه، زيبايي ابداع و خلاقيت، زيبايي هر نوع تبديل بغرنج به ساده ـ ساختار يك سيستم موزون علمي يا هنري يا فلسفي در جهت تبديل بغرنج به ساده زيباست ـ زيبايي سرافرازي، زيبايي پيشي‌گرفتن، زيبايي شكستن چارچوب‌ها و فراخ كردن افق ديد، تلطيف روح، حك و اصلاح و نظم بخشيدن به ساختار ذهني و ...

درخت نمي‌تواند خود را اصلاح كند. حيوان نمي‌تواند به اصلاح نسل خود بپردازد. انتخاب اصلح در طبيعت به كندي صورت مي‌گيرد؛ اما انسان مي‌تواند در اين امر دخالت كند. در اصلاح گونه‌هاي گياهي يا حيواني تسريع و با مايه گرفتن از طبيعت زيبايي‌هاي نوي بيافريند. 

زيبايي طبيعت يك پديدة عيني و مستقل از عواطف و ذهنيات ماست. طبيعت زيباتر خواهد شد اگر انسان با كار بر روي طبيعت ـ يعني تركيب طبيعت با عواطف، ذهنيات و كار فيزيكي ـ مسير آب‌ها را نه طبيعي بلكه عقلاني سازد. محل درياچه‌ها را نه طبيعي بلكه بسته به نياز سازد. جنگل‌هاي مصنوعي، باغ‌هاي زيبا و گونه‌هاي جديد گل و گياه، هزار بار  چهرة طبيعت را زيباتر خواهد ساخت؛ به موازات زيباتر و سالم‌تر ساختن زندگي انسان.

انسان به زيبايي نياز دارد. هم نياز دارد زيبايي بر او عرضه شود و هم نياز دارد خود زيبايي خلق و ارائه نمايد. به مرور و با پيشرفت و بالا رفتن سطح رفاه و فرهنگ جوامع انساني، انسان در همة زمينه‌هاي زندگي بيش‌تر و بيش‌تر به زيبايي و زيبا سازي مي‌پردازد. زيباييِ فرآورد‌هاي صنعتي، زيباييِ ابزارها و وسائل، معماري، معماري داخلي ساختمان، لباس، زيورآلات و ...

چنانچه جامعه به جايي برسد كه كار هر كس مورد عشق و علاقه‌اش باشد و هر كس به كار خود خلاقانه بيانديشد، تغييري را كه ايجاد خواهد كرد در نظر بياورد و دغدغة اين را نداشته باشد كه ناني كه به كف مي‌آورد كفاف خانواده‌اش را مي‌دهد يا نه، آن زمان خود به خود همة كارها همچون كارهاي هنري زيبا و دوست داشتني خواهند بود. آن زمان همه از لذت كار خلاقانه بهره‌مند خواهند شد. اگر چه تا كنون اين لذت همه‌گير نبوده، اما رو به تزايد است. خلق هر زيبايي جديد رمينه‌اي است براي خلق زيبايي‌هاي باز هم بيش‌تر.

زندگي ساكن نيست. به پيش مي‌رود. دايرة چيزهايي كه ارزش زيبايي شناسانه دارند گسترده‌تر مي‌شود. اكنون بخش عظيمي از زيبايي‌هاي موجود در جهان زيبايي‌هاي طبيعي نيست. زيبايي‌هاي مخلوق انسان است. مادي و غير مادي، هنري و غير هنري. تنها بشر مي‌تواند در خلق زيبايي رقيبي براي طبيعت به حساب آيد؛ نه يك انسان بخصوص ـ كه طبيعت زيباتر از آفريده‌هاي هر انسانِ بخصوص، هر سبك و ... است ـ بلكه بشريت.

دستاورد هزاران سال زندگي انسان گنجينة عظيمي است شامل ساختمان‌ها، ماشين‌آلات، ابزارها، وسايل، انديشه‌ها، مفاهيم، قوانين، علوم، هنرها و ... بسياري از دستاوردهاي بشر زيبا هستند كه هم شامل زيبايي‌هاي مادي است مثل ابنيه، آثار هنري و ... و هم زيبايي‌هاي غير مادي مثل انديشه‌ها، سيستم‌ها و ساختارهاي زيبا جهت ارائة مضامين علمي يا هنري و ...

مفهوم زيبايي با متن زندگي و كار انسان در طول زمان و مكان در هم آميخته و با تغيير انسان در طول زمان و مكان دگرگون شده است. يعني همچون بقية عوامل هستي دگرگوني‌پذير و وابسته به بقية عوامل است.

به راستي زيبايي چيست؟ چرا برخي چيزها را زيبا و برخي را زشت مي‌دانيم؟ چرا گل، درخت، رودخانه و ... را زيبا مي‌دانيم و آلودگي، لجن، و هر ناهنجاري را زشت؟ در زمينة روحيات، خلقيات و روابط و افكار چرا توانايي، دانايي، صداقت، شهامت، شجاعت، قهرماني، شادي، خوشبختي، مدارا، دوستي و ... را زيبا مي‌دانيم و ترس، پستي، بدبختي، تنگ‌نظري،  ناتواني، ناآگاهي ـ يا حتي كم شدن ميزان آگاهي و توانايي جايي كه گمانش نمي‌رود ـ خودمحوري، كينه‌توزي و ... را زشت مي‌دانيم؟ چرا آن‌چه بوي زندگي بدهد زيباست و آن‌چه بوي مرگ، جنگ و پلاسيدگي زشت؟ خصلت‌هايي را كه در جهت ايجاد محيط فراخ‌تر و بقاي مجموعه‌هاي بزرگ‌تر باشند زيبا و آن‌چه را در جهت حفظ محيط‌هاي تنگ‌تر و در نهايت فقط بقاي خود (كوچك‌ترين زير مجموعه) باشد زشت مي‌دانيم؟ چرا؟

در ابتدا فقط گرسنگي بود و ترس بود و زندگي تلاشي بود در جهت رفع گرسنگي و صيانت نفس و بقا. و در ابتدا همه چيز در تساوي كامل بود. خوبي و بدي، زشتي و زيبايي و ... از هم تشخيص داده نمي‌شد. اما گرسنگي تشخيص داده مي‌شد. صيانت نفس تشخيص داده مي‌شد. به مرور كه زندگي اجتماعي شكل گرفت و ضرورتش در جهت بقا تشخيص داده شد، آن‌چه در جهت زندگي و بقاي جمع بود زيبا، آرامش‌بخش و خوب شمرده شد و آن‌چه در جهت مرگ، زشت و بد. آن‌چه در جهت منافع جامعه بود به سود تك‌تك انسان‌ها هم بود و آن‌ها را آرام مي‌كرد و كسي كه با جامعه همخواني نداشت و منافع جمع را در نظر نمي‌گرفت، از آرامش هم بي‌بهره بود. به اين ترتيب ابتدايي‌ترين ارزش‌ها شكل گرفتند. بعد با پيدايش سلسله مراتب در جامعه، ضمن آن كه در اثر بالا رفتن توليد، مشكلات حاد اوليه وجود نداشت، حفظ خود و موقعيت خود، با ارزش‌هاي قبلي (يعني حفظ جمع در درجة اول) تناقض ايجاد نمود و تمايلات، احساسات، افكار و عواطف متضاد و گوناگون، بسته به موقعيت فرد در جامعه، برخي سركوب و برخي ميدان براي رشد ‌يافت. پيچيدگي‌هاي احساسات و رفتارهاي انسان و گاه ناهنجاري‌ها، از اين‌جا آغاز شد. غير از درگيري انسان با طبيعت و درگيري انسان با ديگر افراد جامعه، گاه درگيري انسان با خودش هم موجبي براي حركت و دگرگوني انسان و تنوع هر چه بيش‌تر خصلت‌ها و روحيات شد. در چنين شرايط پيچيده ـ كه روز به روز هم پيچيده‌تر مي‌شودـ  با وجود گروه‌هاي اجتماعي با منافع متعارض و از طرفي سلسله مراتب خود، خانواده، قوم، ملت تا ... سؤال اين است كه آيا معياري براي زيبايي و خوبي وجود دارد؟ آيا اصولاً درست از نادرست قابل تشخيص است؟ آيا زندگي در اين جهان جهت دارد؟ رو به سوي كمال و زيباتر شدن و چيزي الهي است؟ يا هيچ معياري وجود ندارد و همه چيز در تساوي كامل است؟

معيار مطلقي وجود دارد؟ و اگر وجود دارد چيست؟

زيبايي واحد اندازه‌گيري ندارد. هنر هم واحد اندازه‌گيري ندارد. يعني هيچ‌كدام را نمي‌توان به يك كميت تبديل و با يك متر آن‌را اندازه گرفت. با اين وجود مي‌توان زيبايي و هنر را سنجيد. همين طور خوبي و درستي را.

انسان ياد گرفته در ميان امواج هستي، در ميان دنيايي كه مدام در حال تغيير و حركت است، آن هم حركتي شتابدار، در سيستمي با هزاران متغير كه تقريباً همه به هم وابسته‌اند، نه تنها همه چيز از جمله زيبايي و هنر را بسنجد، بلكه آن‌ها را كنترل هم بكند. ممكن است اين‌جا و آن‌جا پيروان اين مسلك و آن مسلك معيارهايشان متفاوت باشد، يا حتي معتقد به هيچ معياري نباشند ـ كه سردمداران چنين مسلك‌هايي هم در زندگي عملي خود معيارهايي داشته‌اند.ـ اما رويهمرفته و با توجه به همة پراكندگي‌ها، مي‌توان به يك معيار مطلق رسيد. شايد بشود گفت اين معيار جاوداني هنوز هم زندگي و بقاي هستي است.

آن چه در جهت زندگي، حفظ و پربار كردن هستي است، زيبا، هنرمندانه، خردمندانه، درست و خوب است و آن‌چه در جهت پلاسيدگي، ناداني، تلاشي و تخريب است، زشت، ناهنجار و ديوانه‌وش.

 

 

زيبايي شناخت

 

كانت: دنيا قابل شناخت نيست

هگل: حتي اگر همين يك نكته را هم بدانيم كه دنيا قابل شناخت نيست، پس موردي را شناخته‌ايم و راهي به شناخت باز كرده‌‌‌ايم.

 

بخشي از زيبايي‌هايي كه نام برده شد، زيبايي‌هاي هم‌خانوادة شناخت، حل مسايل پيچيده و زيبايي ابداع و خلاقيت بود. در واقع شادي حاصله از كشف قوانين، پيروزي بر تاريكي‌ها، از پرده برون افتادن رازها ـ شادي شناخت ـ آن چنان بزرگ است كه فقط مي‌تواند  با صفات زيبا، عالي و با شكوه توصيف شود. شكي نيست كه شناخت، حاصل پردازش اطلاعات و تجزيه و تحليل اطلاعات وارده از هستي به ذهن انسان است.

بدون توجه به مسيري كه مادة بي‌جان را به جاندار رساند و تك ياخته‌اي را به انسان ماقبل تاريخ ـ كه بسيار جذاب است و پيچيده‌تر از رسيدن انسانِ ماقبل تاريخ به انسانِ در آستانة قرن بيست و يكم ـ از انسان ماقبل تاريخ شروع مي‌كنيم. اولين آثار هنري كشف شده، حكايت از نيازهايي مي‌كنند. زيبايي‌هاي موجود در طبيعت كه انسان ماقبل تاريخ مي‌توانست از آن‌ها لذت ببرد بي‌شمارند. چنانچه آثار اوليه جهت تزئين و ارائة زيبايي‌ها بوجود مي‌آمدند، شايد گل‌هاي وحشي را به تصوير مي‌كشيدند، يا درختان سر به فلك كشيده را. اما آثار هنري ماقبل تاريخ حيواناتي را تصوير كرده‌اند كه شكارهاي انسان بوده‌اند و اجزاي مجردي كه نشان دهندة جنسيت و زايندگي هستند. شايد انسان‌هاي اوليه تعبير و تفسير خود را از هستي ارائه داده‌اند؛ وابستگي زايندگي و ادامة حيات، وابستگي مرگ و زندگي را. شايد مي‌خواسته‌اند راه‌هاي شكار و كشتن حيواني را كه براي ادامة حياتشان ضروري بوده بررسي كنند، شايد ...

انسان ماقبل تاريخ زماني كه اولين ابزارها را ساخت ـ شايد در پي يك اتفاق ـ يا اولين سنگ را به عنوان ابزار بكار برد، از اولين مرحلة گذر از حيوان بودن و زندگي بر مبناي غرايز گذشت. با ساخت و استفاده از وسيله نشان داد كه مي‌تواند اطلاعات مختلفي را كه وارد مغزش مي‌شد پردازش كند؛ تجزيه و تحليل كند، نتيجه بگيرد و در پي يك كشف، آگاهانه و به سود خود در محيط پيرامونش تغييراتي ايجاد كند. با نقشه و نه بر مبناي غرايز، سنگي، زوبيني، نيزه مانندي بسازد، پرت كند و شكارش را به هلاكت برساند.

انسان ماقبل تاريخ زماني كه اولين نقاشي را روي ديوار انتهاي غار كشيد، با وجود تعبير و تفسيرهاي دانشمندان، هنرمندان و انديشمندان دال بر:

    كشيدن نقش‌ها به عنوان انجام آداب و آئين‌هاي جادويي يه پيش مذهبي،

    آموزش نحوة شكار به جوان‌ترها،

    تهييج همگان جهت شكار،

    محك رشد جوان و رسيدنش به سن بلوغ و يا ...

باز هم وارد مرحلة ديگري از انسان بودن شد. مرحله‌اي كه در آن مي‌توانست اطلاعات وارده به ذهن خود را پردازش كند، مفاهيم مجردي بسازد، نتيجه‌گيري كند و دريافت‌هاي خود را به ديگر انسان‌ها ارائه نمايد. يعني با آن‌ها احساس همانندي كند و مفاهيم، زبان و راه مشترك داشته باشد.

دست آفريده‌هاي انسان ماقبل تاريخ بنياد برداشت ما از جهان‌بيني مردمان نخستين است.

در نقاشي‌هاي ديواري برداشت و تعبير انسان نخستين از هستي، گاه با نقشي واقع‌گرايانه (نقش حيواني كه شكار است و كشتنش ماية ادامة حيات) و گاه با نشانه هاي اختصاري نرينه‌گي، مادينه‌گي، زخم، تير و ... (نشانة آگاهي به نقش كامل كنندة دو جنس براي بقا) ارائه شده است.

از آن روزي كه انسان ماقبل تاريخ اولين وسيله را ساخت، آن ديگري اولين نقش هنري را خلق كرد و اولين‌ها با نگاه به روز و شب، زمين و آسمان و ... اولين تفسيرها را دربارة هستي پيدا كردند، تا كنون، بشر هزارها بار تجربياتي مشابه انجام داده.

با گشتن شب و روز، با آمدن فصول، با حركت خورشيد در آسمان، با رشد موجودات زنده، با سبز شدن و زرد شدن برگ‌ها و فروريختن و خاك شدن آن‌ها، با مرگ، با تولد، با فرار شكار، با آمدن سرما و گرما، با حركت، حركت و حركت، بشر دريافت كه دنيا دائماً در حال تغيير است. منتها برخي چيزها كندتر تغيير مي‌كنند و برخي سريع‌تر. برخي پديده‌ها بازگشت‌پذيرند و برخي فقط در يك جهت حركت مي‌كنند و در ميان دنيايي لرزان و مدام نو شونده، به مرور انسان به كشقي مهم دست يافت. دريافت با وجود آن‌كه همه چيز روي موج سوار است، با وجود آن‌كه بسياري از اجزاي هستي لرزان و ناپايدارند، با وجود آن‌كه همه چيز در گذر است، از جمله خود انسان، اما قوانيني بر هستي حاكم است كه انسان مي‌تواند از آن‌ها سر در بياورد. دريافت كه چيزهايي در جهت و هم‌سو با زندگي هستند و چيزهايي هم سو با آن نيستند. اگر چه تعبيرها، تفسيرها و دانسته‌هاي نخستين با عدم يقين همراه و غالباً حالت تخمين و احساس گنگ را داشت، بشر به مرور توانست بر مبناي همان اطلاعات و تخمين‌هاي لرزان و گنگ، برخي چيزها را پيش‌بيني كند. كم‌كم يقين‌هايي يافت (هر چند فرار). هر چه در عرصة كار و زندگي پيش‌تر رفت بر دامنة يقين‌ها افزوده شد. اما هم‌چنان دامنة نادانسته‌ها و عدم يقين‌ها هم وسعت يافت. زيرا پيوسته افق ديد انسان (طبعاً در جريان كار و همكاري و هم‌فكري با انسان‌هاي ديگر) وسيع‌تر و وسيع‌تر شد و از اين رو با پرسش‌ها و مشكلات بيش‌تر و بزرگ‌تري روبرو شد.

اطلاعاتي كه به صورت داده‌هاي ورودي وارد ذهن انسان مي‌شود، هر بار با داده‌هاي جديدتر و مقايسه و تعميم، معناي جديد و عميق‌تري پيدا مي‌كند. مقايسه‌ها، تعميم‌ها. نتيجه‌گيري‌ها و مفهوم‌سازي‌ها دائماً حك و اصلاح و شناخت از هستي عمق بيش‌تري مي‌يابد.

در جريان كار و زندگي ذهن و مغز انسان قادر به انجام دو نوع كار شده است.

1-     جمع آوري اطلاعات و طبقه‌بندي آن‌ها بر مبناي اصول موضوعه و تعاريفي كه خود دائماً حك و اصلاح مي‌شوند.

2-     پردازش و نتيجه‌گيري از اطلاعات كه در طول هزاران سال متكامل‌تر و پيچيده‌تر شده است.

اين كه دست يا مغز و ذهن كداميك در انسان شدن انسان نقش اساسي داشته، از قماش سؤالات مرغ و تخم مرغي است. آن‌چه مسلم است اولين ابزارها و اولين آثار هنري نمايانگر ربط دادن بسياري چيزها به هم، پردازش اطلاعات و نتيجه‌گيري از آن‌ها، مفهوم‌سازي، ميل به تغيير واقعيت‌هاي جهان با كمك نقشه و ابزار و هم‌چنين زندگي اجتماعي است.

در مورد انسان خيلي چيزها ممكن است شخصي بماند؛ اما مفاهيم، تجزيه و تحليل‌ها، تجربه‌ها، نتيجه‌گيري‌ها و روش‌هاي پردازش به سرعت به انسان‌هاي ديگر منتقل مي‌شود (كه اثري تشديد شونده دارد.)، روي هم انباشته مي‌شود و يك نوع خرد جمعي يا شعور جمعي مي‌سازد؛ كه ديگر در گرو يك شخص بخصوص، يك گروه يا يك دوره نيست. جهاني است. متعلق به هستي است. هم‌چون روحي گسترده در سراسر پهنة زمان و مكان.

در واقع با اولين مفاهيم و اولين تجزيه و تحليل‌ها نطفة شعور جهان يا روح جهان بسته شد. از ابتدا تا امروز بخش مادي هستي و بخش معنوي يا بهتراست گفته شود غير مادي آن (شعور جهان)، به طور مداوم روي هم اثر گذاشته و هر يك ديگري را دگرگون ساخته‌اند.

آن زمان طبيعت وحشي بود و انسان ماقبل تاريخ؛ آن زمان گرسنگي بود و ترس؛ و زندگي در مسيري فوق‌العاده مشكل با ذهني خالي، تلاشي بود در جهت رفع گرسنگي و صيانت نفس. و اكنون در طبيعت مسير رودها تغيير داده مي‌شود؛ درياچه‌هاي مصنوعي، باغ‌ها و پارك‌هاي زيبا با گونه‌هاي جديد گياهي، ابزارها، ماشين‌آلات، دستگاه‌ها، ابنيه، قطار، هواپيما، فضاپيما، كامپيوتر و ... ساخته شده است. اكنون حجم عظيم اطلاعات، مفاهيم، زبان‌ها، علوم، هنرها وجود دارد و در دسترس انسان است. امروز مي‌شود به آساني به وسيلة مراجعه به كتابخانه‌ها و شبكة اينترنت، به انبوهي از اطلاعات دست يافت. امكانات انسان روز به روز زيادتر مي‌شود.

شعور جهان با شتاب و با ابعادي نجومي گسترش يافته و هنوز هم در حال توسعه است. با هر كشف، هر تعبير و تفسير و هر شناخت شعور جهان غني‌تر مي‌شود. در طول هزاران سال از كشاورز و چوپان تا شاعر و دانشمند، از عارف و عامي و زن و مرد، هر يك چيزي بر اين گنجينه افزوده‌اند. امروز نمي‌توان قيمتي بر اين ميراث گذاشت مگر زندگي 65 ميليارد انساني كه تا كنون(سال 1376 شمسي) روي كرة خاكي ما زيسته‌اند و ماحصل عمرشان را تقديم كرده‌اند.

در زمينة شناخت آن چه مربوط به واقعيات عيني است و گير يا گرهي را باز مي‌كند و مشكلي از مشكلات زندگي روزمره را حل مي‌كند، اثر فوري در زندگي بشر مي‌گذارد؛ مانند آن‌چه در بخش صنعت و كشاورزي رخ مي‌دهد. در برخي موارد از آن‌جا كه شناخت مربوط به مسائل پيچيده‌تر يا روابط و وجوه مشترك مجموعه‌ها و يا روحيات و ذهنيات انسان‌هاست، اثر فوري در زندگي آن‌ها ندارد. اما شناخت همين كه به روح جهان بپيوندد تمام پهنة هستي را مي‌پوشاند و لاجرم از طريق ذهن روي واقعيات اثر خواهد گذاشت. مانند آن‌چه از طريق علم، فلسفه و هنر بدست مي‌آيد.

كم‌تر كسي است كه موفق به كشفي بشود، شادي آن‌را احساس كند و آن را با ديگران در ميان نگذارد. اگر هم در طول تاريخ چنين افرادي وجود داشته باشند، نامي از آن‌ها در تاريخ برده نشده. بوده‌اند نويسندگاني كه وصيت كرده‌اند آثارشان پس از مرگ از بين برده شود. (معلوم نيست چرا خودشان آن‌ها را از بين نبرده‌اند.) حتي آن‌ها هم آثار خود را به نزديكان و دوستانشان نمايانده‌اند و اين كاملاً طبيعي و قابل فهم است. همه دوست دارند حاصل زندگي آن‌ها به روح جهان بپيوندد و آن‌ها هم در اين گنجينة عظيم سهمي داشته باشند. (همان‌طور كه جسم آن‌ها پس از تلاشي، اجزاء اجسام ديگري خواهد شد.)

اين گنجينه هم‌چون هستي مدام در تلاطم و تغيير است. تعبيرها، تفسيرها و برداشت‌هاي بشر از هستي مدام تغيير مي‌كند و كامل‌تر مي‌شود. هر شناختي زمينه براي شناخت‌‌هاي باز هم بيش‌تر فراهم مي‌كند. اين اصل هم در مورد شعور جهان صادق است و هم در مورد افراد. كسي كه بيش‌تر مي‌داند امكانش براي باز هم بيش‌تر دانستن بيش‌تر است. كسي كه دقيق‌تر احساس و دقيق‌تر درك مي‌كند، امكانش براي درك و احساس باز هم عميق‌تر بيش‌تر مي‌شود. تا كجا؟ تا آخرين لحظة حيات يا لااقل تا لحظة توانا بودن.

شناخت از دو طريق انجام مي‌شود:

1-     آموزش، يعني منتقل شدن حاصل شناخت انسان‌هاي ديگر (شعور جهان) طي دوره‌هاي آموزشي كه هم شامل اطلاعات است و هم شيوه‌هاي پردازش و تجزيه و تحليل؛

2-     مستقيم و در اثر برخورد بين ذهن و واقعيت‌هاي هستي؛

مسلم است كه هر شناختي صرفاً كار يك نفر يا گروهي كه با هم كار مي‌كنند نيست. زيرا براي شناخت جديد تمام دانسته‌هاي قبلي كه مستقيماً از گنجينة فرهنگ بشري برداشت مي‌شود مورد نياز و پيش‌نياز است. پس از مجهز شدن به پيش‌نيازهاي مربوطه، در اثر فعاليت دهني در يك سيستم فكري منسجم، طي يك دورة كار و بررسي و تجزيه و تحليل و آزمون و خطا، شناخت جديد حاصل مي‌شود. اين نوع شناخت هم شامل اطلاعات است، هم شيوه‌هاي پردازش و هم ابداع شيوه‌هاي جديد. در اين نوع شناخت تأكيد روي شيوه‌هاي پردازش و ابداع است.

هر انساني پس از شناخت همان نخواهد بود كه قبلاً بوده. ذهنش و عواطفش مرتب‌تر و لطيف‌تر مي‌شود؛ بخشي از آشفتگي‌هاي ذهني وي رفع، سيستم فكري و جهان‌بيني‌اش سازگارتر و موزون‌تر و ميدان ديدش وسيع‌تر مي‌شود.

از آن‌جا كه واقعيت ـ و چه بسا حقيقت ـ در تغيير دائمي است، هر كس به شناختي نسبي دست مي‌يابد كه به مرور و به مدد كار و تجربه و آموزش، از طريق كنترل دائمي و هوشيارانه و آزمون و خطا، تصحيح و حك و اصلاح مي‌شود.

حتي علم كه ميزان يقينش نسبت به بقية دانسته‌ها بيش‌تر است، در طول زمان حك و اصلاح، عميق‌تر و وسيع‌تر ميشود.

آيا مي‌توانيم به صرف آن‌كه اكنون براي بسياري از كارها ابزارهايي بسيار پيشرفته ساخته شده، ساخت آن وسيلة اوليه ـ كه احتمالاً سنگي نوك تيز بوده يا سنگي كه نوك آن كمي سائيده شده ـ را  مورد تمسخر قرار دهيم و آن را رد كنيم؟ هنوز هم انساني كه در تنگنا افتاده باشد و مجبور باشد براي ادامة حياتش بدون ابزارهاي جديد با طبيعت بجنگد، از وسايلي ابتدايي ـ چه بسا به همان اندازه بدوي ـ استفاده خواهد كرد.

به همين ترتيب اولين نتيجه‌گيري‌هاي بشر در مورد حوادث پيرامونش در حالي كه ترس و وحشت ـ هم از گرسنگي، هم از پديده‌هاي طبيعي مثل باران، رعد و برق، زلزله و حيوانات وحشي ـ نقش عمده‌اي در زندگي‌اش بازي مي‌كرده، بسيار بدوي بوده است.

انسان ماقبل تاريخ علل حوادث را به بيرون از حوزة ديد، احساس و ادراكش منتقل مي‌كرد. بشر امروز مي‌تواند به يك موضوع همه‌جانبه نگاه كند؛ انبوهي از اطلاعات دربارة آن جمع‌آوري كند؛ چندين گروه روي آن كار كنند؛ با هم تبادل‌نظر كنند و ... با وجود آن كه حجم اطلاعات و شيوه‌هاي پردازش اساساً با حد و حدود توانايي‌هاي انسان ماقبل تاريخ متفاوت است؛ در حالي كه هنوز هم كه هنوز است بشر اشتباه مي‌كند، چرا بايد توقع داشته باشيم انسان ماقبل تاريخ اشتباه نكرده باشد؟

مضافاً بر اين‌كه:

1-     هنوز هم هستند انسان‌هايي كه چون در تنگنا مي‌افتند نفرين مي‌كنند (جادو؟)، ناسزا مي‌دهند (جادو؟)، با فالگيري، طالع‌بيني، نذر و نياز، دخيل بستن، قرباني كردن، طلسم و ده‌ها شكل ديگر اوهام و خراقات به جنگ واقعيت‌ها مي‌روند.

2-     به تدريج با افزايش اطلاعات و بهبود روش‌هاي پردازش داده‌ها و بهبود جريان تعقل ( در جريان كار و زندگي) انسان يكي يكي بر ترس‌هايش غلبه كرد و علل حوادث هم يكي يكي به حوزة احساس و تعقل او منتقل شد.

اصولاً تخيل و تعقل نزد انسان ماقبل تاريخ كه اطلاعاتش محدود و روش‌هاي پردازش اطلاعاتش هم ابتدايي بود، تفاوت چنداني با هم نداشت. حتي امروزه هم نزد افرادي كه از سطح فرهنگي نازلي برخوردارند، يعني به دلايل مختلف از گنجينة فرهنگ بشر بهرة كافي نبرده‌اند، آن‌چه تعقل به حساب مي‌آورند در بيش‌تر مواقع خيالبافي است و يا دستكم ماية بسياري از تخيل دارد.

اما بايد در نظر داشت كه در جدي‌ترين امور و عقلاني‌ترين علوم هم تخيل نقش بسيار بزرگي بازي مي‌كند. بسياري از مسائل رياضي بدون تخيل و بازي ذهني با داده‌هاي مسئله غير قابل حل هستند.

هم در علم و هم در هنر جاهاي خالي را تخيل پر مي‌كند. مفروضات، تشخيص عمده از غير عمده، احياناً صرفنظر كردن از عوامل غير عمده (مثلاً اصطكاك در برخي از مسائل فيزيك)، ساده كردن‌ها، بازي كردن با ضرايب و كم و زياد كردن حد و حدودها، به تصور درآوردن همة عواملي كه متغيرند تا آن‌جا كه عصاره و شيرة مطلب گرفته شود، بازي‌هاي ذهني كه عاقبت جستجوگر را به حل مسئله ـ خواه علمي، خواه هنري ـ رهنمون مي‌شود، كار تخيل است. (البته مسلماً تخيل يك عالم يا هنرمند با تخيل بي بند و بار و ناپخته و از طرفي محدود انساني كه از سطح فرهنگ نازلي برخوردار است تفاوت دارد.)

با وجود آن‌كه هر انساني در كرة خاك و در طول تاريخ بي‌همتاست و فردا همان نيست كه امروز بوده، با وجود آن‌كه هر موقعيتي ـ مجموعة شرايط ـ بسته به زمان و مكان بي‌همتاست، انسان ذهني مخدوش و درهم و برهم ندارد و توانسته در سيستمي فوق‌العاده پيچيده و لرزان و لغزان به مرور براي خود مفاهيمي از ساده تا پيچيده بسازد؛ به شناخت دست يابد؛ درك كند و در دنياي در حال تغيير خودش هم باني تغييرات آگاهانه‌اي بشود.

موجودات زندة ديگر فقط توانسته‌اند به مدد امكانات طبيعي و توانايي‌هاي توسعه نيافتة خود ـ در حد امور غريزي ـ امكان ادامة نسل خود را پيدا كنند. (حتي برخي از آن‌ها در همين حد هم توفيق نيافته و منقرض شده‌اند.) در صورتي‌كه انسان توانسته در همان شرايط ببيند، بشنود، مقايسه كند، تعميم دهد، شك كند، ناراضي باشد، تغيير دهد، بسازد، تغيير كند و از نو ...

انسان راه خود را جهت رفع نيازهايش با كار و شناخت باز مي‌كند؛ چهرة هستي را به سهم خود تغيير مي‌دهد؛ نيازهاي خود را گسترش مي‌دهد و باز هم از نو مي‌آفريند و خود نو مي‌شود و باز هم بيش‌تر مي‌طلبد. به اين ترتيب انسان و واقعيت‌هايي كه بيرون از ارادة او وجود دارد، در نتيجة بده بستان مداوم و مكرر، به تعادلي مواج مي‌رسند و با هم كنار مي‌آيند.

در شناخت انسان از هستي همه سهم داشته‌اند. از انسان غارنشين تا كشاورز، چوپان، صنعتگر، دانشمند، هنرمند و ... در اين ميان دانشمندان، فلاسفه و هنرمندان فعال‌تر و پي‌گيرتر بوده‌ و گاه زندگيشان را بر سر آن گذاشته‌اند. (شايد اهميت بيش‌تر آن‌ها از آن رو باشد كه آن‌ها توانسته‌اند با بررسي دانسته‌هاي زمان خود و افزودن بر آن‌ها، سيستم‌سازي هم بكنند.)

در همان حال كه علم و هنر وجوه اشتراك زيادي دارند، تفاوت‌هايي هم با هم دارند. حاصل علم شناختي قطعي و بدون ابهام است. شناخت هنري غير قطعي است. هنر زير ذره‌بين بردن يك امكان در ميان امكانات بي‌شمار است؛ حال آن‌كه علم يافتن وجوه مشترك مابين امكانات بي‌شمار است.

دستاوردهاي علم بدون توجه به زمان و مكان و مستقل از دانشمند و دانشجو قابل آزمايش و اثبات يا انكارند. در حالي كه وقتي هنرمندي برداشتي از موقعيتي را در قالب اثري هنري ارائه مي‌دهد، هيچ وقت فرصت آزمودن آن نيست. زيرا شرايطي كه چنان برداشتي را امكان‌پذير ساخته، ديگر تكرار نمي‌شود. با اين وجود بشر با توجه به كثرت تجربه‌ها و دانسته‌هايش آن را قابل باور يا غير قابل باور حس مي‌كند و دربارة ارزش هنري و زيبايي‌شناسانة اثر نظر مي‌دهد. يعني اثر محك مي‌خورد. هر چند كه اين محك خوردن هم نسبت به زمان و مكان و هنرپذير (واژه‌اي كه دكتر پرويز خانلري براي مخاطب اثر هنري بكار برده) قطعي نيست.

حاصل علم سريع‌تر به نيروي مادي بدل مي‌شود و مستقيماً در زندگي انسان‌ها اثر مي‌گذارد؛ حال آن‌كه حاصل هنر بايد از طريق واسطة ذهن افراد در زندگي آن‌ها مؤثر واقع شود. آن‌چه مسلم است حاصل علم و هنر نظم فكري، هماهنگي و سازگاري سيستم فكري، تلطيف روحي و وسيع كردن افق ديد انسان‌هاست. و از آن‌جا كه دانايي و لطافتِ روح، همه را به هم نزديك مي‌كند، هم علم و هم هنر موجب تفاهم، نزديكي و همدلي انسان‌ها خواهند شد.

 

 

هنر

 

آثار هنري قابل اثبات نيستند. هر كدام گوشه‌اي از واقعيت را از ديد يك هنرمند بخصوص ارائه يا تعبير و تفسير مي‌كنند. تحليلي بر مبناي اطلاعات لرزان و نامطمئن.

هنر احساسي از يك حقيقت است. يا بر مبناي شواهد و اطلاعاتي با احتمال بين صفر تا يك، تخميني از يك حقيقت است.

اما از آن‌جا كه هنر نسبت به همة فعاليت‌هاي فرهنگي همه‌گيرتر، سريع‌تر و حساس‌تر است، هنرمندان به عنوان مطمئن‌ترين حساسه‌ها (Sensors) عمل مي‌كنند. هنرپذير چنانچه ذهني داشته باشد با قابليت تجزيه و تحليل، از مجموعة گزارش‌هاي حساسه‌هاي مختلف، وضعيت و منحني تغييرات عواملي را كه بررسي آن‌ها در حوزة علوم نيست، تحت شرايط مختلف در ذهن خود مجسم و نتيجه‌گيري‌هايي مي‌كند كه نوعي شناخت است. شناخت هنري گر چه يقيني نيست، يكي از ستون‌هاي فرهنگ بشري و بخش عمده‌اي از شعور جهان است.

براي آن‌كه بر سيستم فوق‌العاده پيچيدة هستيِ مدام نو شونده كنترل داشته باشيم بايد با هزاران حساسه و هزاران دستگاه سنجش، همة عواملي را كه هر لحظه تغيير مي‌كنند و بر جسم و جان ميلياردها انسان اثر مي‌گذارند و آن‌ها را متحول مي‌سازند، بسنجيم. آن‌گاه جهت كنترل و تغييرِ مناسب، نظريه‌اي ارائه و سپس آمادگي لازم جهت كنترل و تغيير بوجود آوريم. روي امواج هستي لرزان و گونه‌گون، ار ابتداي تاريخ و در تمام پهنة زمين، هزاران هزار هنرمند از گمنام و بي‌نشان تا سرشناس و نابغه، هر يك بسته به حساسيت ، وسعت ديد، جهان‌بيني و تبحر در انتقال دريافته‌هاي خود، تعبير و تفسير و برداشت خود را از واقعيت‌هاي موجود در لحظة خلق اثر ثبت كرده‌اند. در كمال فروتني در حكم دستگاه‌هاي سنجش كار خود را جهت شناخت و كنترل هستي انجام داده و هم‌چنين زمينه براي زايش نو را فراهم آورده‌اند. بخشي از كار نظريه‌پردازي و آماده‌سازي براي تغيير در جهت كنترل را نيز انجام داده‌اند.

از آن هنرمند ماقبل تاريخ كه در انتهاي غار نقشي بر سنگ كشيده تا آن هنرمندي كه عميق‌ترين حالت‌هاي روحي، روابط اجتماعي و مسائل فلسفي را در اثري زيبا خلق مي‌كند، همه و همه هر يك گوشه‌اي از اين دنياي پر تلاطم، مواج و مدام نو شونده را به اميد تغييرات كاراتر و مؤثرتر مي‌نمايايند. به بركت تنوع بي‌پايان انساني و به بركت گزارش‌هاي هزاران هزار هنرمند از زواياي مختلف از طبيعت و جامعه و روح و روان انسان، در ميان اين همه موج و تلاطم و زير و زبر شدن، ما تصوير نسبتاً روشني از گذشته و حال پيدا كرده‌ايم. تا آن‌جا كه همه تا حدي قادر به پيش‌بيني هستند و هر كس به فراخور آگاهي و وسعت ديدش مي‌تواند شرايطي را به بهترين وجه كنترل نمايد.

هر جا با انسان يا اجتماع سر و كار داشته باشيم هيچ‌وقت نمي‌توانيم عكس‌العمل‌ها را پيش‌بيني كنيم. نمي‌توانيم مطمئن باشيم كه رفتارهاي افراد همخوان و موزون باشد. هر كدام ساز خودشان را مي‌زنند ـ اين يعني پراكندگي ـ و به علت تنوع و دقيقاً به علت آن‌كه هر كدام ساختار ويژة خود را دارند، هر كدام يك جور عكس‌العمل نشان مي‌دهند و به تحريك‌ها به گونه‌اي ويژه جواب مي‌دهند. هر اثر هنري جواب‌هاي تك‌ تك  انسان‌ها را بررسي مي‌كند و هنر به طور كلي با مجموعة آثار هنري، ديدي كلي از اين پراكندگي به ما مي‌دهد.

چنان‌چه واقع‌بين باشيم و بدانيم كه مجموعه‌ها و موقعيت‌هاي واقعي غالباً دو ارزشي (صفر ويك – روشن يا خاموش) نيستند و براي همة عوامل و اجزا، تمام طيف صفر تا يك را مي‌پوشانند، پي به اهميت هنر خواهيم برد.

هر موقعيت مجموعه‌اي است از متغيرها و عواملي كه بين صفر تا يك هر مقداري را مي‌تواند داشته باشد. انسان هم همين‌طور. يعني هر يك از خصلت‌ها و توانايي‌هاي انسان بين صفر تا يك است. هنرمند هم كه صورت انتقال يافتة واقعيت از طريق ذهن او به اثر هنري تبديل مي‌شود، خود به همين ترتيب مجموعه‌اي از توانايي‌هاي نسبي است. حتي ذهن او هم حاوي دانسته‌هايي با ضرايب صفر تا يك شك تا يقين است. بنابراين اثر هنري كه جريان گذر انسان يا انسان‌هايي تحول‌پذير از ميان واقعيت‌هايي لرزان با متغيرهاي بي‌شمار است، مي‌تواند بينهايت امكان مختلف را داشته باشد.

مثلاً تمام طيف تسليم محض تا ايستادگي تا دم مرگ در مقابل قلدري ( همة اشكال قلدري) به وسيلة هنرمنداني با خصوصياتي متفاوت و در گوشه و كنار دنيا به اثر هنري تبديل شده. آثاري تخيلي يا با پس‌زمينة واقعي، آثاري با پيام‌هاي متفاوت كه باز هم تمام طيف صفر تا يك را مي‌پوشاند.

و در كمال تعجب مي‌بينيم كه اثر هنري بودن هر يك از آن‌ها منافاتي با اثر هنري بودن ديگري ندارد. يعني حقايقي كه آن‌ها هم تمام طيف صفر تا يك را مي‌پوشانند، به يكسان مي‌توانند حقيقتي هنري باشند.

هنر امكانات مختلف براي شدن را ارائه مي‌دهد.

يك دختر 16-15 ساله مي‌تواند چند نفر را به قتل برساند. (جنايت خيابان گاندي)

يك دختر 16-15 ساله مي‌تواند قهرمان ژيمناستيك جهان باشد. مانند ناديا كومانچي

يك دختر 16-15 ساله مي‌تواند در المپيادهاي علمي مدال بياورد. مانند مريم ميرزاخاني. مي‌تواند قهرمان شنا باشد. مانند پندار حضرتي. مي‌تواند در نوازندگي و حتي خلق موسيقي سرآمد باشد. مانند سارا نوازندة ويلون. مي‌تواند در مورد يك عضو از معلوليت رنج ببرد و در زمينه‌اي ديگر برجسته‌ترين فرد باشد و ...

آن‌چه گقته شد ظاهر ساده‌اي دارد اما بياييد يك‌بار ديگر آن‌را مرور كنيم. با توجه به اين كه انسان مجموعه‌اي از خصلت‌ها و توانايي‌هاست، رفتارو عملكرد وي از مجموعة حالات روحي و جسمي و توانايي‌هاي او ناشي مي‌شود. هر يك از خصوصيات و توانايي‌هاي هر انساني امكانش بين يك حداقل و حداكثر متغير است. (نه آن‌كه هر كس خصوصيتي با ضريبي ثابت داشته باشد.) في‌المثل بسته به شرايط يك نفر مي‌تواند از حداكثر هوش خود بهره بگيرد يا از نسبتي كم‌تر از آن. يا در شرايطي بخصوص انساني معمولي مي‌تواند شجاعت و شهامتي غيرقابل باور از خود نشان دهد. ميزان پشتكار، ترس، مهرباني و ... هر كس در واقع بسته به ضرايب ديگر احتمالي بين صفر تا يك را دارد. خصوصيت مهرباني را در نظر بگيريم. انسان مي‌تواند از مهربان تا نامهربان (تمام طيف را با احتمالي نامعين) باشد يا به نظر آيد. مي‌تواند نسبت به كساني مهربان و نسبت به كساني نامهربان باشد. حتي نسبت به يك‌نفر در طول زمان مهربانيش تغيير كند. از نظر يك ناظر رفتارش مهرباني و از نظر ناظر ديگر نامهرباني باشد. مهرباني به زمان و مكان، انسان و باقي عوامل بستگي دارد. واقعيت اين است كه خصلت‌هاي انساني سنگ و صلب و سخت نيستند. اين نرمش، اين شكل‌پذيري، اين امكان شدن به هيچ‌وجه زشت و تحقيركننده نيست. حاصل اين نرمش تنوع است كه خود راهگشاست. (هم تنوع انسان‌ها و هم تنوع واكنش‌هاي يك انسان بخصوص در شرايط متفاوت)

تلاش در جهت يكسان‌سازي تلاشي ناممكن و محكوم به شكست است. در جهت زندگي و بقاي هستي نيز نيست. تنها مي‌توان تيزي آن‌چه را كه مربوط به نبودن آموزش و كم‌سوادي، بي‌فرهنگي و عدم رفاه است، گرفت و تنوع را سليقه‌اي و به مابقي خصوصيات انتقال داد.

در مورد مسائل انساني براي هر حالت، براي هر پرسش و براي هر مجموعة شرايط فقط يك جواب، يك راه برون رفت و يك واكنش وجود ندارد. تمام طيف جواب‌ها مي‌تواند وجود داشته و قابل‌قبول باشد. رفتارهاي انساني به هزارها عامل بستگي دارد. دانستن اين‌كه انسان امكان اين را دارد كه هر نوع جوابي به يك تحريك بدهد، موجب بيداري و تصميم‌گيري خردمندانه و كنترل هوشيارانه خواهد شد و امكان زندگي فعالانه را به انسان خواهد داد. هنر نشان مي‌دهد كه غير از جواب‌هاي سنتي، جواب‌هاي ديگري هم هست يا مي‌تواند باشد.

شعار هنر مي‌تواند اين باشد: پيش به سوي مرزهاي جديد! پيش به سوي دنياي ناشناخته‌ها! به سوي شكستن چارچوب‌ها! به سوي كشف زيبايي‌هاي نو! به سوي خلق زيبايي‌هاي نو!

اين اشتياق براي كشف و خلاقيت، مسلماً ميل و هوس خلاقيت و پريدن و پرواز از محدودة آشنا را در هنرپذير نيز بيدار مي‌كند.

هنر و ادبيات كار انسان كنجكاو است. انسان شكاك، انساني كه مي‌تواند تجزيه و تحليل كند، نه انساني كه چشم و گوش بسته مي‌پذيرد. هنرمند واقعي توجيه‌گر نيست. منقد واقعيت است. نگاهش به دورهاست.

اين‌ها ملاك تميز كار هنري از كار شبه هنري است.

هنرمند مي‌داند چه چيزي ارائه مي‌دهد. زيرا كارش حاصل يك كشف زيبايي‌شناسانه ـ يك شناخت ـ است. اين به معناي آن نيست كه اثرش لزوماً پاسخ است. اثر هنري مي‌تواند پاسخ باشد يا پرسش. كشف زمينه‌اي سؤال‌برانگيز يا نيازمند تجديد نظر! اثر هنري مي‌تواند شرح واقعيتي باشد يا ضمن بيان واقع، حاوي برداشت و تعبير و تفسير هنرمند هم باشد. مي‌تواند فقط شكي را ارائه دهد يا يقيني را. اما به هر حال اثر هنري بايد روشن و شفاف باشد. مبهم بودن در بيش‌تر مواقع ناشي از روشن نبودن هدف هنرمند از خلق اثر يا فقدان كشف زيبايي‌شناسانه است.

هنرمند بايد بر شعور زمان خود، بر روح زمان خود اِشراف داشته باشد. يا حداقل در آن باريكة بخصوصي كه كاري ارائه مي‌دهد، حرف تازه‌اي براي گفتن داشته باشد.

از آن‌جا كه انسان ظرفيت محدودي براي كار كردن و فكر كردن دارد، سيستم فكري و جهان‌بيني خود را به روز نگه‌داشتن براي اكثريت كساني كه كار شديد جسمي يا فكري دارند، عملاً مقدور نيست. چنين افرادي گاه با وجود سلامت، صداقت، صميميت و حتي كنجكاو بودن، يك‌بار تصميمي مي‌گيرند و چيزهايي را به عنوان اصل، قانون و اصول موضوعه و متعارفي وارد ذهن خود مي‌كنند و خيالشان كه راحت شد، ديگر آن‌ها را حك و اصلاح نمي‌كنند و چه بسا در كمال شرافتمندي و با رعايت اصول انساني به زندگي خود ادامه مي‌دهند. چنين افرادي نمي‌توانند هنرمند باشند. هنرمند هميشه آمادة حك و اصلاح ذهنيات و جهان‌بيني خود است. يكي از خصلت‌هاي برجستة هنرمند آن است كه مي‌تواند خود را در موقعيت‌هاي گاه متضاد قرار دهد و ذهنيات و احساسات انسان‌هاي مختلف در شرايط مختلف را در خود زنده كند. و البته اين توانايي مانع از داشتن نظريات روشن در هر زمينه‌اي نيست.

هنر نشانة اميد است؛ حتي اگر اثر هنري مشحون از نااميدي باشد. هنر حتماً مخاطب دارد و حتماً به قصد يارگيري جهت تغيير زشتي‌ها و پليدي‌ها خلق مي‌شود. اثر هنري فراخوان جهت دگرگوني است. حتي اگر هنرمند ادعا كند كه براي سايه‌اش هنرش را خلق مي‌كند، از زشتي‌ها و پليدي‌ها شاكي است.

اثر هنري روح هنرمند و روح زمانه‌اش را در بردارد. هم‌چنين طرحي هر چند محو از آن‌چه كه نيست. حاوي زمزمه‌هايي از روح آينده است. نواهايي گنگ از آن‌چه قرار است بيايد و خود دمي بپايد.

اثر هنري كليدي است كه با آن هنرپذير وارد ذهن هنرمند مي‌شود و از آن‌جا به مضمون اثر يا واقعيت مورد نظر نگاه مي‌كند.

چنان‌چه ذهنيات و احساسات هنرمند دريچه‌اي به منظري باب طبع هنرپذير يا در حوزة تجربه و جهان‌بيني او باز كند، اثر مقبول طبعش واقع مي‌شود و تازه‌هاي آن هم بر او اثر مي‌كند؛ در غير اين صورت آن را به دور مي‌اندازد.

 

 

ساختار اثر هنري

 

پوانكاره: هدف علم نظم است. علم مجموعه‌اي از حقايق است. همان‌طور كه خانه مجموعه‌اي از سنگ‌هاست. اما مجموعه‌اي از حقايق همان‌قدر علم نيست كه مجموعه‌اي از سنگ‌ها خانه نيست.

 

هنر راهي جهت نفوذ به ژرفاي واقعيت است. هر اثر هنري پهنه‌اي را در بر مي‌گيرد و در آثار بخردانه، زوايا و اجزاي اثر با هم همخوان هستند. هم در جهت خدمت به مضمون و هم در خدمت ساختاري زيبا. ساختار، خود شيوة نزديك شدن به عمق را نشان مي‌دهد.

ساختار يعني نظم بخشيدني متناسب با مضمون اثر به اجزا و نواهاي اثر تا مضمون به زيباترين و مؤثرترين وجه ارائه شود.

ساختار مناسب ساختاري است كه با يك منطق قابل قبول ـ منطق قابل قبول هنري لازم نيست با منطق زندگي عادي يكي باشد. ـ همه اجزا و نواها را به هم پيوند داده و در همان حال هم كل اثر و هم اجزا را براي هنرپذير قابل باور و مأنوس نمايد. حتي اگر در واقعيت چنان اجزا و چنان كلي وجود نداشته باشد.

نسبت مضمون و ساختار با واقعيت يكسان است. در هر دو يك انتقال از واقعيت به اثر هنري از طريق ذهن هنرمند صورت گرفته، كه اين انتقال لازم نيست خطي و يك به يك بوده باشد. مي‌تواند برخي لحظه‌ها، برخي واقعيت‌ها و برخي انسان‌ها با درشتنمايي نمايانده شود. برخي لحظات مي‌توانند در هم ادغام شوند؛ همين‌طور برخي شخصيت‌ها. اگر زندگي به شكلي كاملاً غير واقعي هم نمايانده شود ولي حاوي جوهر واقعيت باشد، باز اثر مي‌تواند قابل باور و هنري باشد.

به هر حال ساختار اثر و فرم اين انتقال را ساختار فكري و جهان‌بيني هنرمند تعيين مي‌كند و از اين روست كه هنرمندان مختلف آثار هنري مايه گرفته از واقعيتي يكسان را با ساختار و اجزايي متفاوت و حتي پيامي متفاوت عرضه مي‌كنند. مانند شاه‌لير شكسپير و كوروساوا و يا سولاريس استانيسلاو لم و تاركوفسكي. 

ساختار يك اثر هنري در واقع يك الگوريتم مناسب براي رسيدن از نقطة A به نقطة B است. وقتي A نقطة اولين تحريك‌ها، اولين ورودي‌ها، اولين نشانه‌ها و اولين تخمين‌ها در جهت كشف حقيقتي پنهان در دل يك واقعيت و نقطة B نقطة كشف زيباي‌شناسانة حقيقت است. (كه حاصل فعاليت ذهني و كار خلاق و تجربة هنرمند مي‌باشد.)

چنانچه سوژه و كشف ساده باشند، الگوريتم يا ساختار هم مي‌تواند ساده باشد. ولي براي ارائة مضامين پيچيده، ديگر يك ساختار ساده جوابگو نيست.

در واقع و چه بسا اگر هنرمند قدم به قدم مسيري را  كه از A به B رفته بازسازي كند، ساختار طبيعي يا الگوريتم طبيعي را بيابد. كما اين‌كه آثار بسياري با همين ساختار آفريده شده‌اند. اما در بسياري از آثار، هنرمند اين الگوريتم طبيعي را تغيير مي‌دهد تا تجربه و كشف خود را عام‌تر و مجردتر سازد كه در حوزة درك و احساس هنرپذيران بيش‌تري قرار گيرد.

اين مسير طبيعي پيدايش ساختار اثر است. در واقع در طول آفرينش اثر، همزمان با نفوذ به ژرفاي واقعيت، ساختار هم با مضمون، يعني كشف زيبايي‌شناسانه، همگي با هم پيش مي‌روند و تغيير مي‌كتتد.

مسلم است كه آثاري كه مضامين پيچيده‌اي دارند به شكل و ساختار پيچيده‌اي هم نياز دارند. اما پيچيده بودن ساختار و مضمون به مفهوم مبهم بودن آن نيست.

در جريان ايجاد اثر هنري عين و ذهن تداخل مي‌يابند. بخش مادي هستي و بخش غير مادي آن (شعور جهان) در يك همكاري و هماهنگي، ارزشي به ارزش‌هاي جهان مي‌افزايند. اين يكي از مشخصه‌هاي يك اثر هنري است.

اين ارزش نو مي‌تواند مضموني نو باشد يا به عمق رفتن مضامين قبلي با شكل و ساختاري تكامل يافته (يعني تجربه روي فرم). اثر هنري ممكن است هيچ‌يك از مشخصه‌هاي فوق‌الذكر را نداشته باشد اما باز هم ارزش زيباشناختي داشته باشد. به اين ترتيب كه ارزش‌هاي موجود را ساده كرده و به ميان انبوه انسان‌هايي ببرد كه با همة حجم شعور جهان بي‌واسطه و مستقيم مربوط نيستند. مانند كارتون شاه‌شير كه روايت سادة نمايشنامة هملت است.

اما گاه آثاري ساخته مي‌شود كه هيچ ارزش نويي ارائه نمي‌دهند، هيچ زيبايي نويي خلق نمي‌كنند و زيبايي‌هاي قبلي را هم به ميان مردم نمي‌برند. گاهي ضد ارزش هم ايجاد مي‌كنند. چنين آثاري كار تحميق مردم را انجام مي‌دهند و در خدمت تبليغ خودپرستي به جاي عشق به هستي، سكس به جاي عشق و زر و زور به جاي حق هستند. كار و وظيفة اين آثار مخدوش كردن ذهن مردم است و متأسفانه بخش بزرگي از رسانه‌هاي گروهي جهان و جديدترين تكنولوژي‌ها در خدمت اين آثار هستند. در مواجهه با اين پديدة زشت چه بايد كرد؟

مسلماً راه‌حل ايجاد فرصت براي كساني است كه آثارشان ارزشي به ارزش‌هاي جهان مي‌افزايد؛ دادن امكانات به آن‌ها و بالا بردن سطح آموزش عمومي است. وگرنه فلسفة ايجاد محدوديت، فوراً گريبان هنرمندان واقعي را خواهد گرفت.

بيش از صد سال است كه بين پيروان سبك‌هاي مختلف هنري مجادله و مباحثه در مي‌گيرد. روزنامه‌ها و مجله‌هاي جنجال‌آفرين هنرمندان را به جايي مي‌كشانند تا هنرمندان ديگر را بكوبند. پيروان هر سبك و هر مسلك خود را بر حق و ديگران را فاسد، عقب‌مانده، بي‌هنر، طرفدار چپ، طرفدار راست، طرفدار فرم، طرفدار محتوا و ... معرفي مي‌كنند.

عالم هنر به همه جور هنري، همه جور نظري و نگاهي نياز دارد. به همه جور هنرمندي اگر كارش در خدمت انسان و هستي باشد، چه فرم‌گرا، چه بيانگر، چه محافظه‌كار و چه انقلابي نياز دارد. هر كدام اگر عاشقانه و با صداقت كار كنند افق ديد ديگري را وسيع مي‌كنند. هيچ‌كس جاي ديگري را تنگ نمي‌كند؛ بلكه بر عكس ...

اگر پراكندگي را در نظر گيريم، مي‌بينيم هر هنرمندي از زاويه‌اي نمايانگر پراكندگي است. تاريخ هنر مانند تاريخ زندگي بيانگر شكستن دائمي چارچوب‌ها و فراخ‌تر شدن دايرة بينش، وسعت گرفتن شعور جهاني و نو شدن دائمي هستي است.

 

فرزانه آقائي‌پور

1376

 

 

 

كتابنامه  

 

1 ـ فن شعر ـ ارسطو ـ ترجمه دكتر عبدالحسين زرين‌كوب ـ مركز ترجمه و نشر كتاب 1353

2 ـ هنر چيست ـ لئون تولستوي ـ ترجمه كاوه دهگان ـ انتشارات اميركبير 1350

3 ـ كليات زيبايي‌شناسي ـ بندتو كروچه ـ ترجمه فواد روحاني ـ بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1358

4 ـ رئاليسم و ضد رئاليسم در ادبيات ـ دكتر ميترا ـ انتشارات نيل 1353

5 ـ تاريخ اجتماعي هنر ـ آرنولد هاوزر ـ ترجمه امين مؤيد ـ نشر دنياي نو 1362

6 ـ تبليغ، ايدئولوژي و هنر ـ آرنولد هاوزر ـ ترجمه فرشته مولوي ـ انتشارات شباهنگ

7 ـ رابطة هنر با واقعيت از ديدگاه زيبايي‌شناسي ـ چرنيشفسكي ـ ترجمه امين مؤيد ـ انتشارات زر 1357

 8 ـ اخلاقيات و زيبايي‌شناسي چرنشفسكي ـ آ. و لوناچارسكي ـ ترجمه م.ت. فرامرزي ـ انتشارات پويا 1352

9 ـ شناخت زيبايي (استتيك) ـ فليسين شاله ـ ترجمه علي‌اكبر بامداد

10 ـ دانسته‌ها و نادانسته‌هاي تاريخ هنر ـ آندره لوروا و گوران ـ ترجمه نورالدين فرهيخته ـ انتشارات پويش

11 ـ زيبايي‌شناسي علمي و ... ـ آونر زايس و ... ـ ترجمه فريدون شايان ـ سازمان نشر كتاب بامداد 1362

12 ـ جامعه‌شناسي هنر ـ ا. ح‍. آريان‌پور ـ انجمن كتاب دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبا 1354

13 ـ مفاهيم هنر ـ ترجمه محمد تقي برومند ـ انتشارات شبگير

14 ـ ضرورت هنر در روند نكامل اجتماعي ـ ارنست فيشر ـ ترجمه فيروز شيروانلو ـ انتشارات توس1349

15 ـ پيدايش دين و هنر ـ جان دي مورگان ـ ترجمه ايرج احساني ـ انتشارات گوتنبرگ

16 ـ در شناخت هنر و زيبايي ـ ج. جفه روف ـ ترجمه ح. صديق انتشارات پيوند 1354

17 ـ گستره و محدودة جامعه‌شناسي هنر و ادبيات ـ برگردان و ويرايش فيروز شيروانلو ـ انتشارات توس 1355 

18 ـ لوكاچ ـ جرج ليشتهايم ـ ترجمه بهزادباشي ـ انتشارات اميركبير 1351

19 ـ زيبايي (بحثي در مباني هنر) ـ رضا كاوياني ـ انتشارات آگته 1356

20 ـ فرديت خلاق هنرمند ـ م. فرانچيكو ـ ترجمه عبدالله جاويدي ـ انتشارات اميركبير 1357

21 ـ كوششي براي شناخت هنر ـ ماكس رافائل ـ ترجمه محمدتقي فرامرزي ـ انتشارات مالويل

22 ـ دربارة هنر براي هنر ـ پلخانوف ـ ترجمه فرشته مولوي ـ انتشارات شباهنگ 1358

23 ـ هنر و زندگي اجتماعي ـ پلخانوف ـ ترجمه منوچهر هزارخاني ـ انتشارات آگاه

24 ـ نخستين درس زيبايي‌شناسي ـ محمد مهدي فولادوند ـ كتابفروشي دهخدا 1348

25 ـ زيبايي‌شناسي نوين ـ نيكولاي ليزروف و ... ـ ترجمه مهدي پرتوي ـ انتشارات اميركبير 1352

26 ـ حقيقت و زيبايي (درس‌هاي فلسفة هنر)  ـ بابك احمدي ـ نشر مركز 1375