مردمان ابريشمي و مردمان كنفي

(نگاهي به كتاب جامعه شناسي نخبه‌كشي نوشتة علي رضاقلي)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست:

 

 

1-آيا مي توان يك نظريه را با توجه به آمار و دنياي واقعي محك زد؟

            الف-چه بسا اطلاعات وسيع به نتيجه‌گيري‌ نادرست منتهي شود

            ب-مردمان ابريشمي و مردمان كنفي

            ج-بررسي آماري

                      -فقر

                      -كودكان

                      -زنان، تغيير نظريات و اعتقادات بسته به شرايط

                      -بيكاري

                      -ترافيك

            د-فرهنگ سازي

            ه-نااميدي

            و-ضرورت متشكل شدن

2-نخبه‌ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1-آيا مي‌توان يك نظريه را با توجه به آمار و دنياي واقعي محك زد؟

 

الف- چه بسا اطلاعات وسيع به نتيجه‌گيري‌ نادرست منتهي ‌شود

 

آن كس كه نظريات خود را با روشني به اطلاع همگان مي‌رساند، اين قدرت را دارد كه توجه همه را به سوي آن چه مي‌خواهد جلب و زوايايي را كه خود مي بيند، در برابر ديد ديگران قرار دهد.

از سوي ديگر با وجود اين كه به آن چه مي‌گويد ايمان دارد، با ارائة آن‌ها، نظريات از دستش مي‌گريزد و به عرصه‌اي وارد مي‌شود كه مي‌تواند مورد نقد ديگران قرار گيرد. يعني هر كس با وجود ايمان به نظرش، با ارائة آن، شجاعانه زمينة رد آن را فراهم مي‌كند. (پوپر؟)  چه بسا در چالش نظريات مختلف، راه‌حل‌‌ها و راه‌هاي برون رفت از بن بست‌ها يافته شود.

نويسند‌ه محترم جامعه‌شناسي نخبه‌كشي  از روي درد مسائلي را مطرح كرده و كاملا مشخص است كه خواسته و آرمان ايشان جامعه‌اي است كه در آن همة مردم در سرنوشت خود مشاركت داشته باشند.

ايشان به وقايع تاريخي بسياري اشاره كرده اند؛ صغري كبري‌هايي چيده‌‌اند و از زاويه‌اي مخصوص با نحوة مخصوص الويت دادن به عوامل دخيل در هر حادثه، نتيجه‌گيري‌‌هايي كرده‌اند كه گاه به هيچ‌ وجه قابل دفاع نيست.

اما از آن جا كه نحوة آموزش در كشور ما چنان است كه به محفوظات بسيار بها داده مي‌شود و تجزيه و تحليل و استنتاج (پردازش داده ها) آموخته نمي‌شود، نتيجه‌‌گيري‌هاي ايشان، به علت وفور اشاره‌هاي تاريخي، همه را تحت تاثير قرار داده و بي تحليل و بي آن كه محك بخورد، به ميزان تيراژ چندين و چند باري كه كتابشان چاپ شده، به ميان مردم رفته است.

بر خلاف خواستة نويسندة محترم، نظريات مطرح شده در كتاب، پويايي به بار نمي‌آورد؛ بلكه موجب انفعال مي‌شود. كساني كه از وضع موجود راضي هستند، از نظريات مطرح شده استقبال مي‌كنند وكساني كه درمانده‌اند و به تنهايي راه به جايي نمي‌برند،  نظريات مزبور، آنان را نا اميدتر ساخته ‌و اين شرايط  را ذاتي اين جامعه و افراد آن دانسته و مي‌پندارند ‌نه آن‌‌ها و نه ديگران قادر به تغيير شرايط موجود نيستند.

با ايجاد فضاي بحث و گفتگو پيرامون پيشرفت و توسعه (كه مسلما با نشان دادن شرايط نامناسبي كه خواهان تغييرش هستيم آغاز مي‌شود)، درخواست مشاركت همگاني براي يافتن راه‌هاي باز كردن گره‌ها و ايجاد نهادها و تشكيلات مردمي در همة سطوح (براي يافتن راه‌‌هاي حركت در جهت پيشرفت) خواهيم توانست به سوي جامعه‌يي پويا قدم برداريم.

اولين قدم دارد برداشته مي‌شود. اولين اشكال راه پيشرفت و توسعه، انتظار براي كسي است كه بيايد و مشكلات را از ميان بردارد. هر روز گروه‌هاي بيشتري به بيهودگي اين انتظار ايمان مي‌آورند. قدم بعدي، نقش داشتن تك تك افراد جامعه در سرنوشت خودشان است. اما چگونه؟ به صورت انفرادي؟

هيچ كس منكر نمي‌‌شود كه هر فردي مي‌تواند نقش برجسته‌اي در زندگي اجتماعي بازي كند؛ اما قدم برداشتن در جادة پيشرفت و توسعة اجتماعي، كار گروهي و تشكيلاتي مي‌طلبد.

 

ب- مردمان ابريشمي و مردمان كنفي

 

نمي‌دانم صحنه‌هايي از گروگان‌گيري دانش‌آموزان  يك مدرسه در اوستياي شمالي توسط تروريست‌هاي چچني را ديده‌ايد؟ بچه‌هاي معصوم لخت و عور با بزرگسالاني كه معلم و مربي بودند، ساعت‌هاي متمادي در اسارت بسر بردند. نه غذاي كافي و نه آب، شكنجه‌هاي  جسمي و روحي و سرآخر كشته شدن برخي از آن‌ها.

آيا گرسنگان آفريقايي را ديده‌ايد؟ چهره‌هاي درد كشيده و بي رمق زنان و مردان و كودكان آواره و درمانده در اردوگاه‌ها را؟

يا گروگان هاي انگليسي، فرانسوي، ايتاليايي اسير در دست تروريست‌هاي عراقي را؟ نمي دانم گرية آن‌ها را در پيام‌هايي كه براي روساي ممالكشان فرستاده‌اند، ديده‌ايد؟

فكر مي‌كنيد از گرسنة آفريقايي يا انسان اسير چه كاري بر مي‌آيد؟ هيچ فرقي هم بين ايراني، عراقي، آمريكايي و روسي، زماني كه زير فشار غير انساني قرار گيرد، وجود ندارد. رفتار انسان در هنگام سعادت و نيكبختي با رفتار زير فشار متفاوت است؛ چه در زندگي شخصي و چه در زندگي اجتماعي؛ چه ايراني، چه غير ايراني. نمي‌توانيم بگوئيم برخي از انسان‌ها از ابريشم و يا مخمل ساخته شده‌اند و همواره رفتار خردمندانه و مبادي آداب دارند؛ جد اندر جد؛ و برخي از كنف و گوني ساخته شده‌اند و همة كارهاشان اشتباه و نابخردانه  و ناخوشايند است.

زماني كه دختر جواني به علت فقر مالي خانواده‌اش و زير هزار نوع اجبار به ازدواج موقت مردي كه حدود سه تا چهار برابر سن او را دارد درمي‌آيد، چه كاري از او ساخته است؟ تحقير و توهين و شكنجه و ... عاقبت كبري را همه مي‌دانيد و مي‌دانيد با تحمل نكردن شرايط غير انساني، چه چيز در انتظارش است. چه تعداد از اين كبري‌‌ها وجود دارد؟ چه تعداد از آن‌ها شرايط را تحمل مي‌كنند و چه تعداد نه؟ و آيا همة آن‌ها در ايران زندگي مي‌كنند؟

وقتي پسر جواني از يك خانوادة محروم و زحمتكش با تلاش و پشتكار وارد دانشگاه مي‌شود تا آينده‌اش را بسازد و ناگهان با مرگ نان‌آور خانواده مجبور مي‌شود دست از آيندة نسبتا روشنش بكشد و كار كند تا نياز مبرم خانواده‌اش را به نان برآورده سازد و حتي همين وضعيت ناعادلانه و دشوار هم پايدار نمي‌ماند و بي‌كار مي‌شود و زير فشار نياز دست به دزدي يك موتورسيكلت مي‌زند و ساعتي بعد مال دزدي را به پليس تحويل مي‌دهد و مي‌‌‌گويد نمي‌داند با آن چه كند؛ چه احساسي به شما دست مي‌دهد؟ چه تعداد از اين جوانان وجود دارند؟ آن‌ها كه به دزدي ادامه مي‌دهند و آن‌ها كه نه؟

آيا كبري، اين جوان، دختران فراري، كودكان خياباني، بچه‌هاي پرورشگاه‌ها، زنان سرپرست خانوار و بيكارها عوامل اتلاف سرمايه هاي مادي و معنوي اين سرزمين هستند؟

به اين بخش از كتاب جامعه شناسي نخبه‌كشي برگرفته از صفحة 227 كه تم تكراري كتاب است، توجه بفرمائيد:

«...باري عملكرد ملت ايران در اين چند قرن، درجا زدن و اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي اين سرزمين بوده است. اگر شاخص اين خيانت ها چند نفر درباري وسياست خارجي است، ليكن عامل تحقق آن ملت است. اگر ملتي پانصد سال از راه مي ماند، مقصر خودش است. اگرچه به كنه اين وقايع پي نمي‌برد، خود در آن دست دارد. اگر به اصطلاح رجال و اهل فكر مسئله را يك بعدي مي‌بينند، باز ناتواني اين فرهنگ است. متاسفانه امروز هماهنگ با بافت جامعه، عميق‌ترين انديشه‌هاي آكادميك نسبت به اين مسائل در بعد اقتصاد سياسي و در سطوح سياسي سطحي و عوام‌زده است...»

با اين استدلال دانش‌آموزان روسي هر چند خود نمي‌دانستند، در گروگان‌گيري خود دست داشتند. زن فعال انگليسي در امور خيريه و خبرنگاران ايتاليائي هر چند خود اطلاع نداشته‌اند، در اسير شدن در دست تروريست ها، دست داشته‌اند.

حتي درست نيست كه بگوئيم اين آشي است كه خودشان پختند، يا تروريسم ميوة فرهنگ غرب و سرمايه داري است. با كاربرد خرد (كه چه بخواهيم و چه نخواهيم يكي از اركان جوامع پيشرفته است و گاه در دورة حاكميت راستي‌هاي افراطي كمرنگ مي‌شود)  و برنامه‌ريزي‌هاي انسان مدارانه، مي‌توان تروريسم را از بين برد و يا به حداقل رساند. گفتن اين كه چيزي اجتناب ناپذير است، دست‌كم گرفتن كاربرد خرد در بالا بردن استاندارد زندگي انسان است.

شايد آقاي علي رضاقلي نمونه‌هاي ذكر شده را استثنا بدانند. بر طبق آن چه در وقايع اتفاقيه چهارشنبه 24 تير 1383 آمده، بر اساس پژوهشي زير نظر دكتر سيد هادي مرجاني:

52.8 درصد جوانان ايراني آرزوي مرگ مي‌كنند. 

68.6  درصد مي‌گويند هر چه زمان مي‌گذرد وضعيت جامعه متشنج‌تر مي‌شود.

71.4 درصد مي‌گويند نمي‌دانند فردا چه اتفاقي براي آن‌ها رخ خواهد داد. {از حداقل امنيت بي بهره‌اند.}

67.4 درصد وضعيت جامعه را به گونه‌اي مي‌بينند كه گويا هيچ قانوني در جامعه وجود ندارد. {بي پشت و پناهند و قانون را به عنوان پشت و پناه خود نمي‌شناسند.}

و بالاخره 62 درصد معتقدند ساختار سياسي مملكت در حل مشكلات مردم ناتوان است.

اين جوانان  عامل تحقق اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي اين سرزمين هستند؟!

جامعه با مردماني كه به آينده اميد نداشته باشند، احساس امنيت نكنند، به حكومت اعتماد نداشته باشند و آرزوي مرگ كنند، آبستن حوادثي است.

فرماندة نيروي انتظامي به نقل از روزنامة اعتماد شنبه 11 مهر 1383 گفته است: محروماني كه احساس بي‌ عدالتي و نااميدي مي‌كنند، مانند بمب ساعتي هستند. البته ايشان محرومان را كساني همچون محمد بيجه عامل قتل‌هاي زنجيره‌اي كودكان در پاكدشت مي‌داند.

محروميت ها بسيار وسيع و همه‌جانبه هستند و اكثريت قاطع مردم محروم هم، دست به چنين اعمال شنيعي نمي‌زنند؛ با وجود اين بايد هشدار جناب فرمانده را جدي گرفت.

نمي‌توان پيش‌بيني كرد كه مردم زماني كه با انسداد كامل روبرو شوند، چه خواهند كرد.

مديران جامعه چنانچه با مسائل و مشكلات خردمندانه برخورد كنند و راه مشاركت مردم را در سرنوشتشان در همة زمينه‌ها باز كنند، زهي خوشوقتي. وگرنه خدا مي‌داند چه خواهد شد.

با انسداد كامل، گويي مديران، مردم را هل مي‌دهند به طرف راه‌هاي انفجاري!

به خبري از شرق شنبه 25 مهر 1383 توجه بفرمائيد:

«ايسنا:  به دنبال شناسائي و انهدام باندهاي بزرگ قاچاق اسلحه، بيش از 11 هزار قبضه سلاح در شش ماهة اول سال جاري كشف و ضبط شده است....با وجود اين كه سيستم‌هاي بكار گرفته شده مؤثر بوده است، ولي همچنان قاچاق اسلحه به كشور ادامه دارد...»

همه به سهم خود هشدار داده‌اند كه شرايط بحراني است. بيائيد با بررسي شرايط امروز جامعه، با هم مرور كنيم و ببينيم مردمان فردا حق دارند ما را عامل تحقق اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي امروز جامعه به حساب آورند يا آنان تشخيص خواهند داد چه كساني سد راه پيشرفت و توسعه بوده‌اند؟

 

ج-بررسي آماري

 

-فقر

به نقل از وقايع اتفاقيه پنجشنبه 18 تير 1383

«دهك بالاي جامعه 30 درصد درآمد كل كشور را در اختيار دارد

دهك پائين تنها 1.5 درصد را

جمعيتي از ايران كه زير خط فقر شديد هستند (درآمد كم‌تر از يك دلار در روز) 1.2 درصد جمعيت يعني 720 هزار نفر را تشكيل مي دهد.

كساني كه دچار فقر نسبي هستند (يعني نصف درآمد متوسط جامعه را دارند) 16 درصد كل جمعيت يعني 9 ميليون و 600 هزار نفر را

يعني در جمع 10 ميليون و 320 هزار (10320000) نفر در شرايط مالي بسيار بد و فقيرانه با مفهوم مطلق زندگي مي‌كنند.»

جرج بوش رئيس جمهور آمريكا عقيده دارد مردم فقير كم كار مي‌كنند كه فقير هستند؛ اگر زياد كار كنند حتما پولدار مي‌شوند.

شما چه نظري داريد؟ فقر به علت خصوصيات فردي است يا مسئله‌اي اجتماعي است؟

به نقل از گزارش سازمان مديريت و برنامه‌ريزي ايران، درآمد سرانه در سال‌هاي 57 تا 81 سالي 2 دهم درصد كاهش داشته است. طبيعي است كه اين فشار به اقشار كم درآمد و متوسط منتقل شده و پيش‌بيني مي‌شود اين روند طي 10 سال آينده ادامه داشته باشد.

شما اين وضعيت اقتصادي را مربوط به خصلت‌هاي مردم ايران مي‌دانيد؟

يكي از نمايندگان مجلس ششم در وقايع اتفاقيه يكشنبه 17 خرداد 1383 گفته است:

«...امروز فاصلة ما از نظر درآمد سرانه با كره جنوبي، مالزي و سنگاپور قابل توجه است. درآمد اين سه كشورآسيايي در 25 سال قبل زير درآمد ايران بوده است؛ اما امروز درآمد كره جنوبي 8 برابر ايران، مالزي 3 برابر ايران و سنگاپور 17 برابر ايران است.

اگر اين كشورها به چنين شرايطي رسيده‌اند، آيا ما هم نبايد اين شرايط را براي ملتمان فراهم كنيم؟ در صورتي كه روند موجود ادامه يابد، در طول 10 سال آينده فاصلة 8 برابري ما با كره جنوبي به 11.5 برابر مي‌رسد... حالا اگر بگوئيم دستيابي به اين رشد مشكل است، بايد توجه داشت كه كشورهاي آسيايي مشابه ما مثل چين و تايلند توانسته اند طي 10 سال اين رشد را داشته باشند. اين طور نيست كه فكر كنيم رسيدن به اين رشد، ممكن نيست يا مبتني بر شرايط ويژه براي كشورهاي خاص است. كشورهاي جهان سومي كه از لحاظ درآمد و توليد ناخالص ملي طي 25 سال گذشته پائين‌تر از ما بودند، در اين فاصله با يك سري اقدامات عقلاني و مديريتي از مزيت‌هاي نسبي جامعة خود استفادة مناسب كردند و امروز شرايط اقتصادي‌شان را به سطحي رسانده‌اند كه قابل قبول است.»

دلايل سازمان مديريت و برنامه‌ريزي ايران براي مشكلات اقتصادي ايران به نقل از اعتماد شنبه 4 مهر 1383 به شرح زير است:

   « -وابستگي مفرط به صادرات نفت

    -عدم اصلاح ساختار بخش حقيقي اقتصاد

    -تخصيص نامطلوب منابع

    -انتقال ناكاراي پس‌اندازها به سرمايه‌گذاري

    -بي ثباتي منطقه و داخل كشور

    -محيط ضعيف تجاري و كيفيت پائين سيستم آموزش نيروي انساني»

متخصصاني كه دلايل نامطلوب بودن وضع اقتصادي را ذكر كرده‌اند، اشكالات اخلاقي و فرهنگي مردم ايران را جزو دلايل فوق به حساب نياورده‌اند. همين‌طور اشكالات ژنتيكي را!

با تغيير شرايط زندگي، آموزش و نوع كار، بي شك انسان از نظر فرهنگي متحول خواهد شد. كساني كه با صميميت مي‌گويند تا وقتي ما گرفتار اين اشكالات فرهنگي و اخلاقي هستيم، وضع مملكت اصلاح نخواهد شد، فقط در تعيين تقدم و تاخر اشتباه كرده‌اند.

تكليف كساني كه مي‌گويند مردم ايران اشكالات ژنتيكي دارند كه ايران پيشرفت نمي‌كند، ديگر كاملا روشن است.

 

-كودكان

 

در مورد كودكان بد نيست به نتايج پژوهش دكتر سيد حسن حسيني به نقل از وقايع اتفاقيه شنبه 16 خرداد 1383 توجه كنيم:

«كودكان خياباني از بيماري‌هاي پوستي و گوارشي رنج مي‌برند.

بخشي از اين كودكان كه با خانوادة خود در تماس هستند، {براي كمك به اقتصاد خانواده كار مي‌كنند و احتمالا شب‌ها را با آنان مي گذرانند} آرزو دارند درس بخوانند، دكتر يا معلم شوند و يا مغازه باز كنند. آن ها در آرزوي خانة تميز، خانوادة خوشحال و غذاي كافي هستند.

آن‌هايي كه مورد سوء استفاده‌هاي روحي و جسمي قرار گرفته‌اند، آرزو دارند با سرقت بانك يا فروش مواد مخدر صاحب همة پول هاي دنيا شوند!»

در  پايان نوشته شده: « علاوه بر رقت انگيز بودن وضع آن‌ها، اگر به وضع كودكان خياباني كه تعداد آ‌ن‌ها رو به فزوني است رسيدگي نشود، در آيندة نزديك آسيب‌هاي اجتماعي و انحرافات متعدد در انتظار جامعه است.»

به نقل از اعتماد سه‌شنبه 3 شهريور 1383

«اين كودكان غالبا بين 6 تا 12 سال دارند.

16 درصد آن‌ها زير 6 سال و 35 درصد آن‌ها 12 تا 18 ساله‌اند.

سير صعودي كودكان خياباني بيانگر شدت كاهش درآمد سرانة خانوار در ايران است. فقر اقتصادي، بي‌عدالتي اجتماعي، بي‌كاري، فاصلة طبقاتي زياد و همچنين خشونت عليه كودكان در خانواده از جمله عواملي است كه كودكان ايراني را تبديل به قربانيان اصلي بهره‌كشي در بدترين اشكال آن ساخته است.»

عواملي كه كودكان را به جاي درس و بازي به عرصة كار خشن و سخت كشانده، همه به مشكلات اجتماعي و مديريت كلان جامعه و برنامه ريزي‌هاي آنان بر مي‌گردد؛ تنها عاملي كه به مشكلات اخلاقي و خصلت‌هاي مردم بر مي‌‌‌گردد، خشونت در خانوار است. اما خشونت عليه كودكان {و همين طور زنان} از فقر مادي و معنوي ناشي مي‌شود. يعني با آموزش و بهبود شرايط مادي و اجتماعي، بخشي از اين خشونت‌ها از بين خواهد رفت.

قانون و حمايت‌هاي قانوني از زنان و كودكان جلوي بسياري از خشونت‌ها و سوء‌استفاده‌ها را خواهد گرفت. يعني باز هم با مديريت خردمندانه مي‌توان آن را اصلاح كرد. مديريت كلان جامعه با صرف بودجه و انرژي و برنامه‌ريزي و همچنين با مشاركت وسيع مردم در سرنوشتشان قادر خواهد بود راه‌حل‌هاي مناسبي بيابد تا كودكان به محل اصلي خود يعني خانواده، كلاس درس و محيط‌هاي بازي فرستاده شوند.

آيا مي‌توان گفت اين كودكان با وجود آن كه خود نمي‌دانند عامل تحقق اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي اين سرزمين هستند؟

آيا اين سرزمين متعلق به همين كودكان نيست؟

 

-زنان- تغيير نظريات و اعتقادات بسته به شرايط

 

در مورد دختران و زنان خياباني به نقل از جمهوريت دوشنبه 22 تير 1383

«8000 باند فحشا در تهران فعاليت مي‌كنند.

بيش از 400 هزار دختر و زن آسيب ديده در كشور وجود دارد.

در ظرف 7 سال متوسط سن فحشا از 28 سال به زير بيست سال رسيده است.

در ايران 1 ميليون و 200 هزار زن سرپرست خانوار وجود دارد كه فقط 300 هزار نفر آن‌ها زير پوشش حمايت سازمان بهزيستي هستند.»

زناني كه شغلي ندارند و به حال خود رها شده‌اند، براي تامين زندگي خود و خانوادة خود مجبور هستند تن به فحشا  ، قاچاق مواد مخدر و... بدهند.

زناني كه حمايت خانواده و جامعه را ندارند طعمة خوبي براي باندهاي قاچاق و تجارت جنسي خواهند بود.

گاه باندهاي قاچاق، دختران را به كشورهاي حاشية خليج فارس مي‌فرستند.

اين دختران و زنان درمانده نمونة بارز افرادي هستند كه شرايط عيني و اجبارهاي زندگي آن‌ها را به مسيرهاي نادرست مي‌اندازد.

آسان‌ترين كار اين است كه بگوئيم: «تقصير خودشان است. خود كرده را تدبير نيست. مي‌خواستند تا بدين حد ضعيف يا زود باور نباشند و... يا اين افراد اشكال ژنتيكي دارند.» چنين نظرياتي نه تنها هيچ دردي را دوا نمي كند، بلكه درست هم نيست.

آيا آن‌ها مقصرند؟ آيا آن‌ها فرزندان اين سرزمين نيستند و مديران جامعه نمي‌بايست براي آن ها كار مناسب تدارك مي‌ديدند؟ آيا نمي‌بايست قانون، آن‌ها را زير چتر حمايت خود قرار مي‌داد؟

آيا اين 400 هزار نفر از مصاديق بارز اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي اين سرزمين هستند؟

شايد فكر كنيد فاجعة وضعيت زنان به فحشا ختم مي‌شود؛ روزنامه شرق در شماره دوشنبه 26 مرداد 1383 نقل مي‌كند:

«نرخ فقر در ميان زنان 40 درصد بيش از مردان است.

نرخ مشاركت زنان در بازار كار 30.1 درصد است درحالي كه در همين خاورميانة خودمان 10 كشور در اين زمينه از ما جلوترند. كويت با 48.2 درصد، مغرب، قطر، تونس، مصر، امارات متحدة عربي، بحرين، لبنان، يمن و الجزاير.

البته درصد مشاركت زنان شاغل در طول سال ها افزايش يافته و از 19.8 درصد در دهة 30 و 40 به 30.1 درصد در پايان دهة هفتاد رسيده است.

نكتة بسيار مهم اين است كه در سال 1353 حدود 74 درصد مردان با اشتغال زنان مخالف بودند.

اين ميزان در سال 1374 به 39 درصد،

در سال 1379 به 26 درصد و

در سال 1381 به 21 درصد كاهش يافته است.»

بله، واقعيت‌هاي زندگي و تغيير شرايط، نظر مردم و اعتقاداتشان را تغيير مي‌دهد.   

مردان به تدريج پي برده‌اند كه رفع تبعيض از زنان، ميانگين درآمد خانوار را بالا مي‌برد و موجب كاهش فشارهاي زندگي بر خود آنان خواهد شد.

اين طور نيست كه ما به خاطر نظريات و خلقياتمان وضعيت سياسي ، اجتماعي و اقتصاديمان اين چنين باشد. گاه با ترتيب وارونة الويت‌بندي، نتيجه‌گيري‌ها نادرست از آب در مي‌آيد.

 

 

 

-بيكاري

 

در مورد معضل بيكاري گو آن كه زنان مشكل‌تر كار پيدا مي‌كنند و آسان‌تر اخراج مي‌شوند، اما درد عميق‌تر از آن است كه به جنسيت پرداخته شود.

به نقل از شرق چهارشنبه 21 مرداد 1383

«جمعيت بيكار در سال1381 برابر 3ميليون و 213 هزار نفر يعني 16 درصد كل جمعيت بوده است. كه 2 ميليون و 295 هزار نفر آن ها در سنين جواني {15 تا 29} بوده‌اند. يعني 25.7 درصد جمعيت جوانان»

مطابق آن چه در وقايع اتفاقيه يكشنبه 17 خرداد 1383 آمده:

«جمعيت بيكار ايران در 10 سال آينده به 5 ميليون و 700 هزار نفر يعني 17.5 درصد جمعيت خواهد رسيد.»

شايد نويسندة محترم جامعه شناسي نخبه‌كشي، اين لشكر عظيم بيكاران را موجب اتلاف سرمايه‌هاي مادي و معنوي اين سرزمين مي‌داند و بيكاري را نه معضل اجتماعي، كه مربوط به خصيصه‌هاي افراد بيكار بشمار مي‌آورد.

فكر نمي‌كنم در كره جنوبي، مالزي و بقية كشورهايي كه مديران جامعه با اقدامات عقلاني و مديريتي شرايط اقتصادي كشورشان را به سطح قابل قبولي رسانده‌اند، روشنفكران اين همه به خصلت‌هاي مردم ميهن‌شان بتازند كه اگر ما عقب افتاده‌ايم از آن رو است كه شمه نخبه‌كشيد يا تنبليد يا هزار جور عقب افتادگي داريد. نه، آن‌ها در دوران رونق هستند. مردم را براي هر نوع تخصص مورد نياز تربيت مي‌كنند. چون پيشرفت در گرو آموزش و رشد همه جانبة انسان است. از طرفي عرصه را آن چنان بر مردم تنگ نمي‌كنند تا مردم حاضر باشند سرزمين آباء و اجدادي‌شان را بگذارند و با دست خالي (يا حتي بدتر از آن با سرمايه‌هاشان) به جاهاي ديگر كوچ كنند.

در دوران رونق همه كار مي‌كنند و به جلو مي‌روند؛ اما در دوران شكست همه به هم مي‌تازند. احزاب انشعاب پيدا مي‌كنند. در دوران‌هايي كه جامعه با سدهايي سديد در مقابل پيشرفت روبروست، همه به هم مي‌تازند تا تقصير را به گردن ديگري بياندازند. آخر سر همة كاسه كوزه‌ها بر سر آن كه از همه بي‌زورتر است و نه پول دارد نه سرمايه و نه اسلحه شكسته مي‌شود. در دوران شكست و افول، انسان بي‌قدر مي شود.

بر اساس آمار موجود به نقل از شرق چهارشنبه 15 مهر 1383

«80 درصد برگزيدگان المپيادهاي علمي در بهترين دانشگاه‌هاي خارج از كشور جذب شده‌اند و از 175 دارندة مدال المپياد در كل كشور طي دو دهة اخير 92 درصد آن‌ها به خارج از كشور مهاجرت كرده‌اند.

بر اساس آمار صندوق بين‌المللي پول، ايران بيش‌ترين مهاجرت تحصيلكرده‌هاي علمي را در ميان 61 كشور جهان داشته است.

طي چند سال اخير 105 هزار ايراني با تحصيلات عالي به آمريكا و 7500 نفر به كانادا مهاجرت كرده اند.

نزديك 70 هزار دانشجوي دكترا در كشورهاي غربي مشغول تحصيل هستند.» {بر مي‌گردند؟}

رئيس سازمان ملي جوانان، مهاجرت نخبگان را رو به رشد ارزيابي كرده و انگيزه‌هاي علمي، آموزشي و رفاهي را عمده‌ترين انگيزه‌ها به حساب آورده.

بد نيست به آمار تحصيلكرده‌هاي بيكار در كشور به نقل از شرق دوشنبه 26 مرداد1383 نگاهي بياندازيم:

  «58 هزار نفر در سال 1375  

  و 481 هزار نفر در سال 1381  »

حالا فرض كنيد كه آن 105 هزار نفر و آن 7500 نفر و آن 70 هزار نفر هم مهاجرت نمي‌كردند، آمار بيكاران اضافه مي‌شد يا كاهش مي يافت؟

شايد گروهي بگويند نبايد از دولت انتظار داشت براي همه كار ايجاد كند. سخني است كاملا معقول.  اما 85 درصد اقتصاد ايران در دست دولت و 15 درصد آن در دست بخش خصوصي است. برنامه‌ريزي‌ها و سياست‌گذاري‌ها، نه در جهتي است كه كساني كه بخواهند كار جديدي ايجاد كنند تسهيلات دريافت كنند و نه حتي در جهتي است كه آن‌‌ ‌هايي كه سال ها و بلكه ده‌ها‌ سال كار توليدي ومفيد انجام مي‌داده‌اند، بتوانند به كار ادامه دهند. با اشاعة فرهنگ دلالي سود همة كارها در مقابل دلالي مسخره كردن كساني است كه كار مي‌كنند.

پاي صحبت برنج‌كاران، چاي‌كاران، پنبه‌كاران و صاحبان باغ هاي ميوه بنشينيد و ببينيد چگونه با واردات چاي و ايجاد اشكال در تحويل به موقع برگ سبز چاي برداشت شده، چاي‌كاران نابود مي‌شوند. چگونه با قيمت‌گذاري و واردات برنج و عرضة آن هنگام برداشت برنج، برنج‌كاران مجبور به فروش شاليزارهاي خود مي‌شوند. چگونه با واردات بي روية پنبه، پنبه‌كاري در ايران نابود مي‌شود. چگونه سود كار در باغ‌هاي ميوه و بقية محصولات كشاورزي به جيب دلال‌ها  مي‌رود. چگونه در مناطق خوش آب و هوا زمين‌هاي كشاورزي به چنگ دلالان زمين و ويلاسازان مي‌افتد و در نقاط ديگر، كشاورزان زمين‌هاي خود و حتي گاهي خانه‌هاي روستايي خود را رها مي‌كنند و به خيل عظيم حاشيه‌نشينان شهرهاي بزرگ مي‌پيوندند.

به نقل از اعتماد سه‌شنبه 3 شهريور 1383 «در فاصلة سال‌هاي 1376 تا 1380 سالي 100 هزار نفر از جمعيت روستايي ايران به شهرهاي بزرگ مهاجرت كرده‌اند.»

و چگونه صنعتگران، توليدكنندگان خرده‌پا و حتي بزرگ، با ورود كالاهاي مشابه چيني و غير چيني، ورشكست مي‌شوند.

 

-ترافيك

 

ايران كشوري است كه در آن گاه مقامات بالاي مملكت خود در نقش اپوزيسيون ظاهر مي‌شوند و چه بسا انتقادات بسيار محكمي حتي به مجموعة زير مديريت خود وارد مي‌كنند. زهي شجاعت اخلاقي براي انتقاد از خود! (و روش بديع مخدوش كردن ذهن همه!) يك نمونه را كه در جهت آن چيزي است كه در پي نشان دادنش هستم برايتان بازگو مي‌كنم.

وزير كشور با تاكيد بر اين كه مشكلاتي از قبيل ساخت و ساز هاي غير مجاز، حاشيه‌نشيني، تعرض به منابع طبيعي و مشكل ترافيك در شهرهاي بزرگ كشور وجود دارد، گفت: «بخش عمدة بروز اين مسائل به مجموعة مديريت كشور بر مي‌‌گردد و اگر همة دستگاه‌هاي مسئول و تاثيرگذاران نظام در جهت رفع آن‌ها وارد نشوند، فرمانداران و استانداران نمي‌توانند از تمام ظرفيت‌هاي مناطق استفاده نمايند.»

مديران طراز اول مملكت و آن‌ها كه حسن نيت دارند و مي‌خواهند با هماهنگ عمل كردن نهادهاي مختلف، مشكلات حل شود، مي‌گويند مشكلات به مجموعة مديريت كشور بر مي‌‌‌گردد. اما برخي از  روشنفكران {پس از جامعه‌‌شناسي نخبه‌كشي، در جامعه‌شناسي خودماني و برخي مقاله‌هاي روزنامه‌ها و سايت‌ها از جمله مقاله‌هاي مسعود بهنود و حتي در نشست هاي حزبي(!)، بارها به اشكالات اخلاقي و فرهنگي مردم ايران اشاره شده و پيشرفت ايران موكول به رفع آن‌ها شده است.} با نقد وارونه، بروز مشكلات اجتماعي را ناشي از مشكلات رواني و فرهنگي مردم ايران مي‌دانند و تبليغ مي‌كنند كه تا مردم اصلاح نشوند، مشكلات مملكت ما حل نخواهد شد. حتي جوان بسيار با استعدادي كه به زحمت سنش به 22 سال مي‌رسد، در مصاحبه‌اي گفته است: «مردم ايران لياقتشان بيش از اين نيست.» و نديده كه چه بسيار دختران به سن او و يا كم‌تر، كه شانس اين را نداشته‌اند زير چتر حمايت پدري مشهور قرار گيرند و چه بسا در هوش و استعداد چيزي از او كم نداشته‌اند، گرفتار قتل‌هاي زنجيره‌اي مشتي متعصب مزدور شده‌اند و يا به عنوان برده به وسيلة قاچاقچيان انسان به كشورهاي حاشية خليج فارس فروخته شده‌اند.

اين طرز تفكر كه گويي ما با طبقات و اقشار روبرو نيستيم بلكه با افراد و قوم‌ها روبرو هستيم و خصوصيت‌هاي فردي و قومي تعيين كنندة سطح پيشرفت است؛ و نه مديريت وكاربرد خرد در پيش برد جامعه، مرا به اين فكر مي‌اندازد كه شايد ممالكي كه در جادة ترقي افتاده‌اند، اول مدرسه باز كرده‌اند و مشكلات فرهنگي مردم خود را رفع كرده‌اند؛ سپس آن‌ها را به آسايشگاه فرستاده‌اند و زير نظر روانشناسان مجرب مشكلات رواني آن‌ها را حل كرده‌اند و آن‌گاه در جادة توسعه پا گذاشته اند! يا شايد آن ها از جنس ابريشم بوده‌اند و از روز ازل هيچ اشكال فرهنگي و رواني نداشته‌اند و اين مائيم كه از كنف ساخته شده‌ايم و پر هستيم از هزار جور مشكل فرهنگي، رواني و ژنتيكي!

بي شك همه بارها و بارها با كساني برخورد كرده‌اند كه احيانا سفر يا سفرهايي به خارج داشته‌اند، احيانا اهل كتاب و روزنامه هم هستند و به احتمال زيادتر جزو مديران و شايد بازماندة {شرمگين؟} اشراف سابق، و از زبان آن‌ها بارها و بارها شنيده‌ايد كه: « بيش‌تر رانندگان مسافركش بي‌فرهنگ هستند. يا...

-تا وضع رانندگي ما اين باشد وضع مملكت درست نمي شود.

-تا وقتي به آب و آتش مي‌زنند كه از هم سبقت بگيرند، وضع مملكت همين است.

-تا وقتي يك چرخشان را اين ‌طرف خط مي‌گذارند و يك چرخشان را آن طرف خط تا ببينند در كدام مسير يك جاي خالي باز مي شود تا به آن جا بروند، وضع همين است.

-تا وقتي رانندگان از چراغ قرمز رد مي‌شوند، وارد خيابان يك طرفه مي‌شوند، در اتوبان دنده عقب مي‌آيند و غيره، وضع مملكت ما اصلاح نخواهد شد.»

حتي كساني هستند كه آلودگي هواي شهر تهران را به گردن مسافركش‌ها مي‌اندازند و مي‌گويند: همة آن‌ها ماشين‌هاي قراضه دارند و به ماشين‌هايشان هم نمي‌رسند و هوا را آلوده مي‌كنند.

يا مي‌گويند تا وقتي بي‌فرهنگي در خيابان‌ها و جاده‌هاي ما وجود دارد، نه وضع ترافيك اصلاح مي‌شود و نه وضع مملكت!

گروهي معتقدند اگر خودت را اصلاح كني، دنيا اصلاح مي‌شود.

ضمن آن كه با هر نوع بي قانوني مخالفم، توجه شما را به آمار جلب مي‌كنم تا با هم ببينيم تز بالا درست است يا نه و  اين‌ها مشكلات فردي است يا اجتماعي.

در كشور ما، سه سال قبل، مطابق آمار منتشر شده 26 هزار نفر در حوادث رانندگي كشته شده بودند. سال‌هاي بعد آمار را اعلام نكردند و تنها به ذكر اين كه آمار بالاتر رفته است، بسنده كردند.

در سال 76 نرخ  كشته‌ها در حوادث رانندگي به ازاي هر 10 هزار خودرو:

در ايران 30 تا 35 و بنا به روايتي 41 نفر بوده است. {اول در دنيا} 

در ژاپن 1.4

در استراليا 1.5

مالزي 5.5

فيليپين 5.3

متوسط جهان 3 نفر است.

در سطح كشور 6.5 ميليون خودرو در حركت است كه بيش‌تر آن ها در شهرهاي بزرگ هستند. به روايتي 3 ميليون در تهران! و روزي چند هزار خودرو به اين مجموعه افزوده مي‌شود، در حالي كه تقريبا هيچ ماشيني از دور خارج نمي‌شود.

كساني كه به وضع ترافيك شهر تهران و هندسة خيابان‌ها دقت كرده باشند مي‌دانند كه شهر تهران ظرفيت و كشش اين همه خودرو را ندارد.

شايد يكي از بهترين كارهايي كه در جمهوري اسلامي انجام شده، به سر انجام رساندن پروژة مترو حتي در همين مقياس محدود بوده است.

به جاي گسترش شبكة مترو، و گسترش وسايل نقلية عمومي به اشكال مختلف (اتوبوس برقي، قطار روي زميني در تمام بزرگراه‌ها و خيابان‌هاي طويل و گسترش اتوبوس‌راني) و گسترش شبكة اتوبوس‌راني و راه‌آهن بين شهري (كه علاوه بر بهتر شدن وضع رفت و آمد، ايجاد كار هم خواهد كرد و مي‌تواند ممر درآمد كشور از طريق ترانزيت كالا بين كشورهاي شمال و جنوب و شرق و غرب ايران هم باشد.)، كارخانه‌هاي اتومبيل سازي با هم مسابقه مي‌دهند تا بيش‌تر وبيش‌تر اتومبيل شخصي توليد كنند و مردم با شيوه‌هاي مختلف تشويق مي‌شوند كه اتومبيل شخصي خريداري نمايند. (چرخة معكوس و معيوب افزايش ماشين، بدتر شدن ترافيك، نبودن وسايل نقلية عمومي و اجبار مردم به خريد خودروي شخصي، حتي با قرض كردن! معلوم نيست اين وضع به كجا كشيده خواهد شد.)

حتي در نهايت تعجب و بدون هيچ گونه توجيه، چند سالي است كه تعداد كثيري كارخانة توليد موتورسيكلت با يكديگر رقابت دارند و با تبليغات وسيع و فروش اقساطي به فروش محصولات خود مشغولند.

توجه كنيد كه در دنيا 2 تا 3 درصد حوادث ترافيكي توسط موتورسوارها اتفاق مي‌افتد و در ايران 30 درصد آن‌ها! (شرق چهارشنبه 21 مرداد 1383 )

با ديدن آمار فوق و ديدن وضعيت ترافيك چه فكري به ذهن انسان خطور مي‌كند؟

همه به حال خود رها شده‌اند تا هر كس هر چه از دستش بر مي‌آيد براي زندگي خود انجام دهد.

مردان و گاهي زنان، زماني كه از يافتن هر نوع شغلي عاجز مي‌شوند، با خريد يك ماشين دست چندم به مسافركشي مشغول مي‌شوند. بخشي از كارمندان، دبيران و افسران بازنشسته و ديگر افراد آبرومندي كه حقوق بازنشستگي، كفاف زندگي آن‌ها را نمي‌دهد و به دلايلي نمي‌خواهند در شهرهاي خود بمانند، در پايتخت  به مسافركشي مشغول و در لا به لاي جمعيت كثير تهران خود را پنهان مي‌كنند.

فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها زماني كه از يافتن كار نااميد مي شوند، با اطلاع از اين كه وسايل نقلية عمومي به اندازه كافي وجود ندارد و نياز به مسافركشي در شهرهاي بزرگ وسيع است،  با خريد يك ماشين به اين كار مشغول مي‌شوند.

آن‌هايي كه در جامعه  رده‌هاي پائين‌تري دارند، با خريد موتورسيكلت در گوشه و كنار ميدان‌ها و محل‌هاي خريد و فروش مي‌ايستند و با موتور، مسافر و بار جا به جا مي‌كنند. ديگراني هم كه در حاشية شهرها زندگي مي‌كنند و محل زندگي و كارشان از هم دور است و رفت و آمد با تاكسي برايشان گران بوده و با اتوبوس رفتن هم 4 تا 5 ساعت از وقت روزانة آن‌ها را مي‌بلعد، دير يا زود، خواسته يا ناخواسته، به جمع خريداران موتورسيكلت مي‌پيوندند.

در حالي كه درصد قابل توجهي از كشته‌شدگان تصادف‌‌‌هاي رانندگي موتورسواران هستند، مردم درمانده، اين خطر را به جان مي‌خرند تا بتوانند زندگي خود را راه ببرند. مجبورند. براي برآوردن ابتدايي‌ترين نيازها مجبورند چنين كنند.

از اجبار مردم كساني سود مي‌برند كه كارخانه‌هايي راه مي‌اندازند كه مرگ توليد مي‌كنند. بي هيچ برنامه‌ريزي، سياست‌گذاري و نظارتي از سوي حكومت اسلامي.

در واقع منطق اين است كه همديگر را پس بزنيد و راه خود را باز كنيد. مردم را به كشتن دهيد و پول درآوريد. برويد و قانون جنگل را پياده كنيد تا قوي‌تر‌ها زنده بمانند و قوي‌تر شوند و ضعيف‌ترها در جاده‌ها كشته شوند يا در اثر شدت فقر بچه‌هايشان را براي كار روانة خيابان‌ها كنند  و يا بچه‌هاي بي‌گناه در پاكدشت‌ها طعمة بيجه‌ها و كركس‌ها شوند و يا آن كه در اثر فشار فزون بر طاقت بشري، اگر نتوانستند هيچ و مطلقا هيچ غلطي بكنند، بروند و كليه‌هاي خود را بفروشند تا دو روزي بيش‌تر رنج ببرند.{ لطفا راهنمايي بفرماييد كه چگونه خود را اصلاح كتتد تا دنيا بهشت شود و ديگر شاهد نباشيم كه كسي از شدت استيصال اجزاء بدن خود را مي‌فروشد.}

آن‌ وقت بخشي از روشنفكران ما بيش‌ترين حمله را متوجه اين موتورسواران و اين رانندگان و اين فرودست‌ترين مردمان اين جامعه مي‌كنند و حتي گوشة چشمي هم به سوي بالادستي‌هايي كه گاه  بي‌توجهي ها و سياست‌گذاري‌هايشان با جنايت همسنگ است نمي‌اندازند.

يعني سياست‌گذاران و برنامه‌ريزان نمي‌دانند راه‌حل مشكل ترافيك و آلودگي هوا و به صفر رساندن واردات بنزين و جلوگيري از اتلاف وقت طلايي مردم (كه مي‌تواند صرف سازندگي و عمران و آباداني شود)، ايجاد شبكة وسيع و متنوع وسايل نقلية عمومي است؟ باور كردني نيست كه ندانند.

پس چرا توليد خودرو شخصي با اين حجم در دستور كار است (و اخيرا ورود اتومبيل شخصي، حتي از نوع دست دوم)؟ و از گسترش شبكة راه‌آهن بين شهري و مترو، اتوبوس برقي و غير برقي خبري نيست؟ چرا براي توليد موتورسيكلت با اين حجم مجوز صادر شده؟

حتي اگر با خوش‌بيني فكر كنيم دارند با روش سعي و خطا پيش مي‌روند، به داستان غم‌انگيز ديگري بر مي‌خوريم و آن آزمودن چيزهايي است كه ديگران آزموده‌اند.

حالا آيا هنوز مي‌پنداريد اين‌ها مسايل اجتماعي نيست تا نياز به راه‌حل‌هاي كلان داشته باشد؟ هنوز فكر مي‌كنيد رانندگان مسافركش و موتورسوارها جزو عوامل اتلاف سرمايه‌هاي مادي ومعنوي اين سرزمين هستند؟

 

د-فرهنگ سازي

 

اوايل سال 1358 زمزمه‌هايي دربارة حجاب اجباري به گوش مي‌رسيد و برخي مردها كم‌كم شروع كرده بودند به ريش گذاشتن و يا ته‌ريش داشتن!

يكبار در شوراي كاركنان شركتي كه در آن كار مي‌كردم گفتم نبايد ريش و حجاب ملاك سنجش افراد باشد؛ چون آن‌هايي كه فريبكارند به راحتي مي‌توانند با گذاشتن ريش و يا چادر سر كردن به شكل باب روز درآيند، مورد اعتماد قرار گيرند، پيشرفت كنند و بالا بروند. در حالي كه صاحبان عقيده، كساني كه كاري را انجام نمي‌دهند مگر آن كه به آن اعتقاد داشته باشند، چنين نخواهند كرد. به همين سادگي، اگر معيار اعتماد كردن نادرست باشد، گروه بسياري از درستكاران كنار زده مي‌شوند و به حاشيه مي‌روند.

لات‌ها، لمپن‌ها و فريب‌كاران زمينة بسيار مناسبي پيدا كردند تا بدون زحمت و بدون هزينه، طرف اعتماد واقع شوند؛ به تدريج خود را بالا بكشانند؛ از امكانات و رانت‌هايي استفاده كنند و نيرومند شوند.

افراد مستقل، كساني با نظرياتي ديگر، سركوب شدند؛ از محيط‌هاي كار رانده شدند؛ كشته شدند؛

 زنداني شدند؛ مهاجرت كردند.

بسياري از فرهيختگان از هستي ساقط شدند. در حالي كه بسياري از بي‌مايه‌ها به آلاف و الوف رسيدند.كم‌كم از يك سو با اجبار و از سوي ديگر با ديدن تفاوت بين دو گروه، افراد بيش‌تري به سمت فريب‌كاري كشيده شدند.

آيا سردمداران حكومت و انقلاب اين موضوع ساده را كه يك زن جوان با تجربياتي بسيار محدود دريافته بود، نمي‌دانستند؟ نه، باور كردني نيست.

براي آن كه بدانيد جدا از آسيب‌هايي كه با بالا رفتن بي مايه‌ها تا سطوح برنامه‌ريزي و سياست‌گذاري به اين سرزمين وارد آمده، بر سر فرهنگ ما چه آمده، تنها به ذكر يك خاطره كه مشابهش را همه به ياد دارند و بارها از زبان اين و آن شنيده‌ام اكتفا مي‌كنم. سال 65 فرزند هفت ساله‌ام همكلاسي‌هايش را براي تولدش دعوت كرده بود. من شروع صحبت دو پسر بچه را نشنيدم اما وقتي وارد اتاق شدم يكي از آن‌ها به ديگري گفت: «اين حرفا رو تو مدرسه نزني؛ اگه بگي بابا و مامانت رو مي‌كشن!»

همة آن‌هايي كه دقت كرده‌اند، ديده‌اند كه در طول اين بيست و چند سال، بچه‌ها و جوانان (كه بعد از انقلاب به دنيا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند) در خانه و اجتماع دو شخصيت كاملا متفاوت دارند و دو ظاهر كاملا متفاوت. اين دوگانه‌گي اگر دوام يابد چه به روز مردم ما خواهد آورد؟

آيا گردانندگان جمهوري اسلامي در ترويج فرهنگ ريا و دو شخصيتي كردن نسل جوان مسئول نيستند؟

فرهنگ هر قومي دو بخش دارد. بخشي كه ذره ذره و در طول هزاران سال تقريبا حالتي پايدار به خود گرفته و بخشي ظاهري كه در اثر تبليغات و به فراخور مد روز تغيير مي‌كند. اين بخش اگر دائما تغيير كند،  هويت فرهنگي يك قوم را تشكيل نمي‌دهد. اما اگر سياست‌گذاري‌ها وبرنامه‌ريزي‌هاي بي‌سوادها و بي‌مايه‌ها به درازا بكشد و فرصت‌طلب‌ها همچنان ميدان‌دار عرصه‌هاي فرهنگي باشند، باز هم مي‌توان گفت اين لايه چيزي به لايه‌هاي عمقي فرهنگ ما نمي‌افزايد؟

تبليغات و رسانه‌هاي گروهي كار شستشوي مغزي و يكسان سازي مردم را با شدت و قدرت تمام انجام مي‌دهند. تلويزيون با برنامه‌هاي سبك و پيش پا افتاده كه توسط همان‌هايي كه صحبت‌شان بود، توليد مي‌شوند، حتي نحوة سخن گفتن مردم را تغيير مي‌دهد. با تكرار و تكرار، مردم را به جايي مي‌كشانند كه بي‌تفكر هر خزعبلاتي را كه ببينند، بشنوند و باور كنند. با تكرار مي‌توانند خرافه‌ها را رواج دهند.

با اندكي دقت پس از معاشرت با مردم مي‌توانيد بگوييد آن‌ها خوانندة روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب هستند يا محافظه‌كاران. بينندة سريال‌هاي جمهوري اسلامي هستند يا تلويزيون‌هاي لوس‌آنجلسي.

يكي ديگر از مواردي كه مديران با برنامه‌ريزي‌هاي نادرست رواج داده‌اند، فرهنگ دلالي است.

اين كه عده‌ اي به علت امتيازاتي كه فقط به آدم‌هاي مخصوص (از نوعي كه ذكرش رفت) تعلق مي‌گيرد، روز به روز فربه‌تر شوند، خود ماية فساد است؛ اما بعد از انقلاب به وفور شاهدش بوده‌ايم. وام‌هاي بانكي، جواز كسب، جواز مراكز توليدي، جواز بهره برداري از معادن، بازكردن مراكز آموزشي و... به افراد بخصوص اعطا شده و گاه پس از گرفتن امتياز با دست به دست كردن آن‌ها ميليون‌ها عايد صاحبان آن شده است. اين شكل دلالي و معاملة جواز، زمين، ماشين، تلفن همراه و... در طول همة اين سال‌ها باعث شده، سود طبيعي هيچ كاري، سود به حساب نيايد.

چه بسيار صاحبان كارخانه‌ها كه بخشي تا تمام سهمية مواد اولية خود را در بازار آزاد مي‌فروختند. (مخصوصا در زمان جنگ) چه بسيار ناشراني كه بخشي يا تمام سهمية كاغذ خود را در بازار آزاد مي‌فروشند. قاچاق بنزين به كشورهاي همسايه، بازار آزاد ارز كه خود حكايت از معاملاتي پنهان كه نمي‌خواهند به طور رسمي ثبت و ضبط شود و...سوبسيدها...سهميه‌هاي مخصوص، رانت‌هاي اطلاع زودتر از موقع برخي اتفاقات و....گروهي را به ثروت رسانده و وسوسه‌گر گروه‌هاي كثير مردم شده تا به نسبت امكانات و به فراخور موقعيت در يكي از عرصه‌هاي دلالي وارد شوند تا...{بله،  متاسفانه}در برخي از موارد از هستي ساقط نشوند.

شايد منطق چنين برنامه‌ريزي‌ها و سياست‌گذاري ها همان‌طور كه از زبان يكي از عالي‌جنابان شنيده شده، كمك به انباشت سرمايه بوده است. درست است، انباشت سرمايه در مرحلة آغازين در همه جاي دنيا با شدت و حدت و به روش‌هاي اين چنيني و مشابه راهزني صورت گرفته؛ اما همه جاي دنيا وقتي انباشت اوليه صورت گرفته، منجر به سرمايه‌گذاري شده و سرمايه‌دار از آن پس كم و بيش و يا به مرور زمان ملزم به پيروي از قوانين، اصول و پرنسيپ‌هايي گرديده است. پرنسيپ‌هايي كه در آن نوعي خرد براي ادامة حيات همان جامعة سرمايه‌داري ديده مي‌شود. در جامعة ما همين كه كسي انباشت اوليه را صورت داد، سرمايه‌اش را برمي‌دارد و مي‌برد جايي كه ثبات وجود دارد. كافي است سري به كشورهاي حاشية خليج فارس بزنيد تا ببينيد كه حتي ثبات آن‌ها به مراتب بيش از اين‌جاست و توانسته‌اند ايرانيان زيادي را با سرمايه‌هايشان جذب كنند .

آن دسته از شركت‌ها و كارخانه‌ها كه در گير دلالي نشده‌اند و بخش خصوصي ضعيف ما را تشكيل مي دهند، غالبا وطن‌پرست بوده و با زحمات شبانه‌روزي توانسته‌اند خود را حفظ كنند.

شايد نويسندة محترم جامعه‌شناسي نخبه‌كشي مردم ايران را مقصر بداند و فرهنگ دلالي را ريشه‌‌دار  و دلالي را جزو خصلت‌هاي مردم ايران بشمارد. اما آيا سياست‌گذاران، برنامه‌ريزان و مديراني كه در همة جنبه‌هاي زندگي اجتماعي امتيازات و رانت‌هاي پنهاني قرار داده اند، كه تنها نصيب كساني شود كه به نوعي وابسته هستند و يا به چيزهايي تن مي‌دهند كه ديگران تن نمي‌دهند، مسئول اشاعة فرهنگ دلالي نيستند؟

كساني كه ظرف اين بيست و چند سال فقط به كار تكيه كردند و خود را وارد چنين معاملات و دلالي‌هايي نكردند، عليرغم سخت‌كوشي، از هستي ساقط و به حاشيه رانده شدند و آن‌هايي كه به آن تن دادند به سرعت ثروتمند شدند.

همه اين واقعيت‌هاي تلخ را مي‌بينند و زماني كه جانشان به لب رسيد، چه بسا راهي براي دلالي جستجو كنند. اين واقعيت را مي‌توان چنين توجيه كرد كه سياست‌گذاران كلان تلاش كرده‌اند تا همه را هل بدهند به طرف دلالي تا فرهنگ سخت‌كوشي از اين مملكت ريشه‌كن شود.

براي برخي، ايران ايده‌آل ايراني است كه نفت به فروش رود و با پول آن از مداد تا ماشين وارد شود. بي دردسر! هر كس هم نمي‌پسندد يا بگذارد برود، يا اگر نمي‌تواند، برود كليه‌هايش را بفروشد و بالاخره وارد يك نوع معامله بشود.

من افراد بسيار آگاهي را ديده‌ام كه گفته‌اند وقتي در جامعة سرمايه داري زندگي مي‌كني، بايد بداني كه چنين جامعه‌اي بسيار بي‌رحم است. با شناخت مكانيزم‌ها و مناسبات آن بايد در همان چارچوب و هماهنگ با آن حركت و زندگي كني تا نابود نشوي. اما من فكر مي‌كنم جامعة سرمايه‌داري در كشورهاي پيشرفته تا بدين حد بي‌رحم نيست. اين جا بي‌رحمانه‌ترين مناسبات  حاكم است. قاچاق هر نوع جنس از مواد مخدر تا بيزنس پر رونق فحشا؛ خريد و فروش انسان، اجزاء بدن انسان و...

 

ه-نا اميدي

 

در شرايط نامساعد و نامطلوب، از آن جا كه خيلي چيزها وارونه است، يك اشتباه كوچك در ارزيابي، يا اشتباه در اولويت دادن به عوامل دخيل، موجب مي‌شود كه چه بسا انسان‌هاي بسيار خوب و آگاه به جاي كوبيدن شرايط نامناسب و نه در خور انسان، انسان‌ها را مورد شماتت قرار داده و تلقين كنند كه لياقت شما همين است و در خور بيش از اين نيستيد.

از نظر من چنين روحيه‌اي مي‌تواند ناشي از شكست وسيع در پهنة اجتماع باشد. ناشي از احساس نوميدي.

در دوران شكست حتي روشن‌بين‌ترين فعالان هم مي‌خواهند با فرافكني، تقصير را گردن ديگران بياندازند.

انشعاب‌ها در احزاب و جبهه ها در هنگام شكست صورت مي‌گيرد.

استفاده از واژه‌هاي گزنده و تخريب كساني كه مي توانستند پشتيبان هم باشند، در زماني رخ مي‌دهد كه اميد به تغييرات مثبت شرايط از بين مي‌رود.

من مي‌توانم هزاران نمونة درخشان از خصوصيات عالي، سعة‌صدر، از خودگذشتگي، نكته‌سنجي، انتخاب بهترين راه، تشويق و تهييج ديگران به كار و كوشش و نديده گرفتن نابساماني ها به اميد تغيير، در دوران شكوفايي اميد در ابتداي انقلاب و سپس در سال 1376 و به قدرت رسيدن اصلاح‌طلبان {كه اميد به اصلاح امور مجددا جوانه زد و رشد كرد} را ذكر كنم. مطمئنم كه همه چنين خاطراتي دارند و اين نه بدان علت است كه در اين دو مقطع، بهبودي در شرايط مادي زندگي ديده‌ايم، بلكه بدان علت است كه اميد به تغيير و شور وشوق ايجاد شده در نتيجة اين اميد، از همه انسان‌هاي بهتري ساخته بود. من مطمئنم كه با بررسي آماري به كاهش چشمگير جرم و جنايت و مصرف مواد مخدر در اين دو دوره هم خواهيم رسيد.

اما در دوران نااميدي همه با هزاران نمونه از بروز حركات ناشايست، خودمحوري و خودخواهي و زير پا له كردن منافع ديگران روبرو مي‌شوند. با بررسي آماري يقينا با افزايش جرم و جنايت هم روبرو مي‌شويم.

خوبي با سرعت كم اما به طور آهسته گسترش مي‌يابد؛ اما در مقاطعي كه خط سير عمومي جامعه در جهت توسعه و پيشرفت نيست و اميد به آينده افول مي‌كند، خصلت‌هاي خودمحورانه به سرعت شيوع پيدا مي‌كنند.

در اين ميان محكوم كردن معلول به نظر من از سادگي و بي‌تجربگي ناشي مي‌شود.

 

و- ضرورت متشكل شدن

 

چرا جريان مهاجرت در دنيا يكطرفه است؟ چرا مردم كشورهاي توسعه نيافته، از هر قشر و طبقه‌اي كه باشند، به راحتي جذب كشورهاي پيشرفته مي‌شوند؟ حتي اگر در اصول، انتقادهاي جدي به سياست‌هاي آن‌ها داشته باشند؟

در كشورهاي پيشرفته همه نسبتا سر جاي خود هستند و امكان رشد براي همه نسبتا وجود دارد. هر كس بسته به مسئوليتي كه بر دوشش است، از اختياراتي برخوردار است و در محيط‌هاي كاري (كه شايد در زندگي اجتماعي مهم‌ترين محل باشد) مصلحت پروژه و منافع مجموعة تحت مديريت خود را (در هر رده‌اي) بر هر چيز مقدم مي‌داند و همواره هم از پائين و هم از بالا مورد پرسش و بازخواست قرار مي‌گيرد. بنابراين مي‌بايد براي انجام و نحوة انجام هر كار و پروژه، دلايل و روش‌هاي قانع كننده‌اي وجود داشته باشد.

در كشورهاي توسعه نيافته هيچ كس سر جاي خود نيست. چه بسيار آدم‌هاي شايسته كه به بازي گرفته نمي‌شوند و چه بسيار آدم‌هاي ناكارا كه عهده‌دار كارها و مسئوليت‌هايي مي‌شوند كه احتياج به تخصص و مديريت قوي دارد.

زماني كه افراد در يك رده بندي قرار مي‌گيرند و مي‌بينند مديران رده‌هاي قابل رؤيت براي آن‌ها، بدون شايستگي آن‌ جا نشسته‌اند؛ مي‌بينند تصميم‌گيري‌ها نه به سود مملكت، نه به سود پروژه و نه مجموعة تحت مديريت، بلكه يكسره در جهت منافع فردي و يا گروهي است؛ وقتي مي‌بينند براي تغيير، كاري از آن‌ها ساخته نيست،  نااميد مي‌شوند. انسان نااميد هم انسان فعالي نيست.

در كشورهاي پيشرفته مكانيزم‌هاي بسياري وجود دارد تا انسان بتواند حق خود را بگيرد. از طريق اتحاديه‌ها، دادگاه‌ها و... در كشورهاي توسعه نيافته، داد و دادخواهي فراموش شده است.

در كشورهاي پيشرفته در همه جا، از مدرسه و دانشگاه گرفته تا محل‌هاي كار، غير از اتحاديه‌هايي كه از حقوق صنفي افراد حمايت مي‌كند، ده‌ها و بلكه صدها تشكل و كلوپ وجود دارد. همه مي‌توانند به راحتي عضو اتحاديه‌ها و احزاب بشوند.

تماس و همفكري با كساني كه مسايل مشترك دارند از واجبات پيشرفت است. در كشورهاي پيشرفته كار گروهي و تشكيلاتي جا افتاده و ما هم چاره‌اي نداريم مگر آن‌ كه از تجربيات آن‌ها استفاده كنيم.

در غرب براي همة حقوق و امتيازات كسب شده  مبارزه شده، كار شده. در اين جا هم براي كسب آن ها كار و مبارزه شده. در غرب اين مبارزات هم زمان با اوج‌گيري سرمايه‌داري بوده است و بالاخره از آن جا كه سرمايه‌داري از انواع ماقبل خود خردورزتر است، اين مبارزات به نتايجي نسبي رسيده. اما در اين جا به دلايل بسيار، سرمايه‌داري به شكل غرب نتوانسته مسلط باشد و حكومت‌هاي ما همواره ماقبل سرمايه‌داري بوده‌اند و با هر سركوب، همة تشكل‌ها و احزاب و حتي حقوق كسب شده، از بين رفته‌اند. به محض آن‌كه مجددا امكاني پيدا شده، دوباره از سر نو شروع كرده‌ايم؛ اما اين مقطعي بودن و نبود ادامه‌كاري كه موجب درس‌گرفتن از اشتباهات و بهبود دائمي كار گروهي مي‌شود، و همه را تربيت مي‌كند تا با هم سازگار باشند و براي اهداف مشخص، كار و مبارزه كنند، همه را درمانده كرده. درمانده از اين درجا زدن! گاهي با تحليل نادرست، اشكال‌ها به كار گروهي و حزبي نسبت داده شده است و نه سركوب دائمي مردم و تشكل‌ها.

عليرغم مخالفت حكومت از يك سو و تبليغات منفي بخشي از روشنفكران (كه طي چند دهة اخير بر عليه كار گروهي و حزبي تبليغات كرده‌اند و قربان صدقة فرديت و تشخص فردي رفته‌اند و اطرافيان و حواريون خود را چنان تربيت كرده‌اند كه گويا كار گروهي و حزبي همسنگ جنايت و يا مزدوري بيگانه است) از سوي ديگر، بايد در نظر گيريم كه براي سنجيده و هماهنگ عمل كردن راه ديگري وجود ندارد.

در كشور ما با وجود امكانات وسيع انساني و طبيعي، كارهاي بسياري بايد انجام شود:

ما و فرزندان ما به محيط زيست و هواي پاكيزه نيازمنديم.

به مسكن مناسب براي زندگي انساني؛

به شغل براي همه؛

به آموزش براي همة كودكان؛

به آزادي هاي مدني و ...

اين ها  بايد در پهنة اجتماع و براي همه انجام شود. لذا به كار گروهي نياز دارد.

از يك سو نياز به اقدامات عقلاني و مديريتي است و از سوي ديگر مشاركت وسيع مردم در سرنوشت خود، با گرد آمدن در احزاب و تشكل‌هاي صنفي. بايد تفكراتي را كه موجب ايستايي مي‌شود كنار گذاشت. بايد براي از بين بردن انسدادي كه ما را به طرف فاجعه مي‌برد، مبارزه كنيم.  

 

2- نخبه‌ها

 

به عنوان مقدمه براي ورود به بحث نخبه‌‌‌ها بخشي از صفحة 88 كتاب جامعه شناسي نخبه‌كشي را نقل مي‌كنم:

«عقل و علم و كار و خلاقيت كه در غرب به هم گره خورده بود، تحرك بسيار شگرفي به جامعة غربي داد. در حالي كه ما به مرور به خواب عميق‌تري فرو مي‌رفتيم، آن‌ها آرام آرام به كشورهاي ديگر از جمله ايران آمدند و در پي تنظيم و تهية مقدمات لازم براي هجوم آخر بودند. حركت آن‌ها با جمع‌آوري اطلاعات و تجارب شروع شد. ضمن اين كه نقاط ضعف ما را نشان مي‌كردند، آب به پشت ديوارهاي چينه‌اي صنايع و تجارت خواب گرفته انداختند تا به مرور تخريب شود و اگر هم نشد، چنان سست شود كه با يك حركت فرو بريزد.»

يكي از دلايل آن كه سرمايه‌داري نتوانست در ايران  رشد موزون داشته باشد، همان است كه نويسندة محترم گفته است؛ غير از خواب‌گرفتگي!

 نويسندة محترم روابط و مناسبات دو دورة متفاوت را با هم مقايسه كرده‌اند. اين مقايسه مثل مقايسة پنجره است با سنگ!.

خط اصلي استدلال نويسنده در مجرم شناختن مردم ايران در نخبه‌كشي به نقل از صفحات 104 و 105 كتاب جامعه‌شناسي نخبه‌كشي به قرار زير است:

«هنوز به صورت جدي و علمي اين سئوال در ايران مطرح نشده كه چرا 84 دوره نخست‌وزيري ايران در اين دوران 200 ساله همه همراه با فساد و تباهي بوده‌اند و نخست‌وزيران كم و بيش عامل بيگانه و تسليم آن‌ها بوده‌اند.

چرا ملت ايران راهي را كه پانصد سال است انتخاب كرده هنوز ادامه مي‌دهد در حالي كه اين راه  موجب انحطاط وي بوده است و... چطور ممكن است كه از 87 دوره نخست‌وزيري، وطن پرستان آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها بي ياور مانده باشند (قائم مقام، اميركبير و مصدق) و بدون حمايت مردم شهيد يا گوشه‌نشين شده باشند و ملايم‌ترهاي آن‌ها (قوام و امين الدوله) با فشارهاي خارجي و ايادي داخلي، از كار رانده شده باشند و خائنين يك طرفة آن‌ها (دربست روسي و يا دربست انگليسي و يا دربست آمريكايي مثل رزم‌آرا) به ضرب شست طرف مقابل كشته شده باشند و بقية كابينه ها بر اثر توافق و يا فشار يك طرفة دولت‌هاي بيگانه به سر كار آمده باشند يا از كار بركنار شده باشند... بالاخره بايد به اين سئوال پاسخ گفت كه مقصر اين همه نكبت و حقارت كيست؟»

بر طبق آن چه در عرف دنيا از گذشته‌هاي دور مرسوم بوده و هم اكنون نيز در همه جاي دنيا و با هر استانداردي مرسوم است، گردانندگان و مديران يك مجموعه و يك سيستم مسئول خوب و بد عملكرد مجموعه و سيستمي هستند كه اداره‌اش مي‌كنند. اين مسئوليت نافي مسئوليت تك تك اعضاي مجموعه نيست؛ اما هر كس، نقشش و بهره‌اش، افتخار يا نفرين، بسته به موقعيت و ميزان مسئوليت‌اش است. نمي‌توان ناكارآمد بودن يك دستگاه را به گردن آبدارچي آن انداخت. ناكارآمدي آبدارچي در حد خودش و نه بيش از آن قابل شماتت و گوشمالي است. آن چه به برنامه‌ريزي‌هاي كلان و سياست‌گذاري ها مربوط است، جرم يا افتخارش به افراد عادي بر نمي‌‌‌گردد.

لابد برخي گناه و جرم تك تك افراد جامعه را با هم جمع جبري مي‌كنند و نتيجه مي‌گيرند كه جرم اين جمع در مجموع از مديران و تصميم گيرندگان بزرگ‌تر است. لابد به اين علت است كه حاملان اين نظريه اين همه به خصوصيات فردي و فرهنگي مردم ايران مي‌تازند. بي توجه به آن كه اولا در همة جوامعي كه در سطح رشد اقتصادي و اجتماعي ما باشند وضع به همين قرار است و ثانيا منطق جمع جبري، در جوامعي كه احزاب و تشكل‌ها در آن‌ها شكل نگرفته و مردم هماهنگ با هم و سنجيده  عمل نمي‌كنند، از اساس نادرست است.

تجربه و آمار نشان مي‌دهد كه اشتباهات و گناهان افراد سادة اجتماع، اگر از بيماري‌هاي رواني و خطاهاي سيستمي، از نوع بيجه بگذريم، غالبا از سر اجبار و در نتيجة فقر مادي، براي زنده ماندن و گذران زندگي در حداقل ممكن است. يا از عدم تشخيص درست و نادرست، فقر فرهنگي، ناشي مي‌شود، كه با افتادن جامعه در مسير سازندگي و پيشرفت، قسمت اعظم آن‌ها از بين مي‌روند.

در صورتي كه گناه مديران و افراد مسئول نه از فقر مادي است و نه از فقر فرهنگي. فرد مسئول و مدير نمي‌تواند بگويد نمي‌دانستم. نمي‌‌تواند بگويد مجبور بودم. گناه آنان غالبا از سر ترجيح منافع خود  بر منافع جمع است. آنان منافع مردم ميهن‌شان را در راه منافع خود زير پا له مي‌‌كنند. نمونه‌هاي آنان را نويسندة محترم جامعه‌شناسي نخبه‌‌كشي در صفحات 48 ، 49 ، 55 ، 57 ، 60 ، 84  و ... آورده است و نياز به تكرار نيست.

كارهاي بزرگي كه در ايران انجام شده، يا در دورة شاهاني بوده كه خانداني نالايق را بركنار كرده و خود به تخت نشسته‌اند و يا بيش‌تر در دورة نخست وزيراني بوده كه به دلايل مختلف توانسته‌اند چندسالي ادارة جامعه را بر عهده داشته باشند.

اما بايد توجه داشت كه اين نخست وزيران را، چه خوب و چه بد، مردم انتخاب نمي‌كرده‌اند. هيچ افتخاري در اين اعتراف نيست، اما هر چه هست، از واقعيت‌هاي مربوط به آن دوره گريزي نيست؛ و در همه جاي دنيا چنين بوده است.

تا قبل از 1357 مردم ايران نقشي در انتخاب گردانندگان جامعه نداشتند؛  غير از آن يك باري كه پس از كنار رفتن مصدق، مردم در 30 تير 1331 به خيابان‌ها ريختند و مانع از نخست وزيري قوام شده و با فدا كردن خون چندين و چند شهيد، توانستند مصدق را به كار باز گردانند. از اقدامات تروريستي از قبيل قتل خواجه نظام الملك مي‌گذرم زيرا آن را نشانة نقش مردم نمي‌دانم.

اما در مورد سه نخبة مورد نظر نويسندة محترم:

قائم مقام كشته شد زيرا طرفداراني كه از او حمايت كنند و قدرت داشته باشند، نداشت. زيرا او با وجود كارهاي بزرگي كه در هنگامة در قدرت بودن انجام داده بود، هيچ گروهي را برنيانگيخته و نيروي لازم جهت دفاع از دستاوردهاي اقدامات اصلاحي را ايجاد نكرده بود تا در هنگام لزوم هماهنگ با هم عمل كنند. در حالي كه مخالفين او و آن‌هايي كه اقدامات قائم مقام منافع آن‌ها را هدف گرفته بود، به راحتي توانستند هماهنگ با هم عمل كنند.

اصولا در دوران ماقبل سرمايه‌داري اعتقادي به نقش مردم وجود نداشت. قدرتمندان هر زمان كه به مردم نياز داشتند، با زور سرنيزه و يا با وعدة تاراج يا تقسيم غنائم مي‌توانستند آنان را بسيج نمايند و اين مختص ايران نبود.

در همه جاي دنيا گاهي شورش‌هايي بر عليه بيداد صورت گرفته و موجب شده كه حكومت تا مدتي از اقدامات خيلي خشن بر عليه مردم دست بكشد و برخي كارهاي غير انساني را كنار بگذارد. شورش‌هاي ايرانيان بر عليه بيداد، اگر بيش‌تر از ديگران نباشد، كم‌تر از آن‌ها هم نيست.

پس از رشد سرمايه‌داري، نياز سرمايه‌داران و مديران به توده‌هاي مردم (در پي سود بيش‌تر)، بيش از آن بود كه فقط با زور سرنيزه به خواسته‌هايشان برسند. اوايل سعي هم كردند تا با سر نيزه به آن چه مي‌خواستند برسند، اما در اين دوره، انسان‌هاي با شرايط مشابه در كنار هم بودند و مي‌ديدند كه منافع مشترك دارند و توانستند با اتحاد و مبارزه به مرور حقوق بيش‌تر و بيش‌تري كسب كنند.

قائم مقام كشته شد زيرا خانوادة شاهي و افراد ردة بالاي جامعه، منافعشان با منافع بيگانگان (در دورة رونق سرمايه‌داري غرب) يكي بود. آن‌ها منافع خود و خانواده و ردة اجتماعي خود را برتر از منافع مردم ايران، كه قائم مقام به دنبالش بود، دانسته و متحد با بيگانگان، قائم مقام را كه سد راهشان بود از ميان برداشتند.

اميركبير مي‌خواست دست به اصلاحات همه جانبه زده و ايران را در شاهراه پيشرفت و ترقي بياندازد. ايجاد عدالتخانه، آموزش همگاني، دستگاه اداري مناسب و...براي انجام همة اين اصلاحات به بودجه نياز بود و از آن جا كه شاه و درباريان تمامي بودجة مملكت را مي‌بلعيدند و حيف و ميل مي‌كردند، اميركبير مجبور شد امتيازات و حقوق همة آن‌ها را كاهش دهد.

اميركبير مي بايست براي پيشبرد برنامه هاي اصلاحي، نيرويي تدارك مي‌ديد تا از او و اصلاحات محافظت كنند. مردم براي اين كار بسيج نشده بودند و غير ممكن است از مردم سازمان نيافته توقع داشت كه به طور خود به خود، كاري هماهنگ انجام دهند. {در 30 تير عمل مردم در دفاع از مصدق خود به خود و سازمان نايافته نبود. جبهة ملي و حزب توده از يك طرف و آيت الله كاشاني از سوي ديگر مردم را به ايستادگي دعوت كردند.}

اصلاحات اميركبير به مذاق آناني كه منافعشان با بيگانه گره خورده بود، خوش نيامد. ملاقات‌هاي سفير انگليس و درباريان و زد و بندهاي پنهان و آشكار، بالاخره منجر به از ميان برداشتن نخست وزير اصلاح طلب ايران شد.

كساني كه مي‌گويند مردم موجب مرگ اميركبير شده‌اند، نگاهشان چنان است كه گويي نه شاهي خودكامه بوده، نه دربارياني فاسد كه نمي‌خواسته‌اند امتيازاتشان را از دست بدهند و نه دولت فخيمة انگلستاني كه اقدامات اميركبير را در جهت منافع خود نداند و كار سازمان دادن و هماهنگ عمل كردن همة مخالفان را سازمان دهي كند.

اين نوع نگاه، امكان اتحاد همة مخالفان اميركبير را ناديده مي‌گيرد. اين گروه توانستند هماهنگ با هم در جهت هدف، يعني از ميان برداشتن اميركبير، قدم بردارند. در حالي كه امكان اتحاد و هماهنگ عمل كردن موافقان امير وجود نداشت. توقع حمايت از مردمي كه در جريان چند و چون قضايا قرار نمي‌گرفتند و متفرق بودند، توقعي نابجا است.

زور و سرنيزه و استبداد، مردم بي‌دفاع و ناآگاه جدا از هم را، همچنان جدا از هم نگه‌مي‌دارد و مانع اقدامات اساسي و هماهنگ آنان مي‌شود. حتي مردان اصلاح‌طلب حكومتي در اين صد سال، به تقاضاي مردم براي تشكيل احزاب و ايجاد تشكل‌ها، پاسخ مثبت نداده‌اند. 

و در اين ميان روشنفكران به جاي دعوت به هماهنگ عمل كردن، گناه هر جنايتي را به گردن مردم مي اندازند. و مردم راكه انباشته از هزاران احساس ناتواني و گناه هستند، با يك احساس گناه ديگر، انباشته‌تر مي‌سازند. در چنين شرايطي، نا اميدي انسان را فتح مي‌كند. قدرت حركت، قدرت يافتن راه چاره و زندگي با برنامه را از انسان مي‌گيرد.

قبل از ورود به داستان مصدق، بد نيست دو نقل قول كوتاه از صفحات 149 و 150 كتاب جامعه‌شناسي نخبه‌كشي را با هم مرور كنيم:

«زماني كه كارشناسان سازمان ملل در زمان مصدق جهت رتق و فتق امور خود به خوزستان آمده بودند، پس از مشاهدة رودخانة كارون گفتند اين رودخانه غني‌تر از معادن طلاي آفريقاي جنوبي است؛ ليكن كار كمرشكن لازم دارد. آن  هم كه كار ايرانيان نيست.»

اين كارشناسان سازمان ملل كارشناس در چه زمينه‌اي بوده‌اند؟ مگر مي‌شود كه براي امور خودشان آمده باشند و در يك نظر تشخيص داده باشند كه ايرانيان اهل كار كمرشكن نيستند؟

آوردن كلمة كارشناسان اثرگذار است. جوان خوانندة اثر، خود به خود تحت تاثير اين كه كارشناسان سازمان ملل اين حرف را زده‌اند، به آن ايمان مي‌آورد. اما اين كه اين كارشناسان بر اساس چه تحقيقي چنين برداشتي كرده‌اند، چيزي است كه از خواننده پنهان مي‌ماند. گويي اين كارشناسان محترم سازمان ملل هرگز به گوششان نخورده كه مردم زحمتكش ايران شايد تنها مردمي باشند در سراسر جهان كه با فكر درخشان و مديريت عالي و كار كمرشكن توانسته اند هزاران كيلومتر قنات ايجاد كرده و آب را از دل خاك بيرون كشيده و صرف كشاورزي و مصارف روزانه نمايند.

ساختن پل، سد، ايجاد كانال‌هاي آبياري و هر نوع  كاري روي رودخانة كارون، كار فردي نيست. كاري است كه سرماية كلان مي‌خواهد و چنانچه قرار باشد كاري بزرگ انجام شود و مديريتي صالح عهده‌دار آن باشد، هميشه تعداد بسيار زيادي (زيادتر از نياز) نيروي كار وجود دارد كه مي‌توانند تحت مديريت و نظارت صحيح و سالم، هر كاري راكه از آن سخت‌تر هم نباشد، به انجام برسانند. با همين نيروي كار كه كارشناسان سازمان ملل، بنا به گفتة آقاي رضاقلي، از آن‌ها بد گفته‌اند، هم اكنون تحت مديريت مهندسين با كفايت ايراني، يكي از بزرگ‌ترين سدهاي منطقه در حال ساخت است.

يا: «...او (اميركبير) سدي بر روي رودخانة كرخه ساخت. پل شوشتر را بنا نهاد و...» از اين كه اين سخن ناقض سخن قبل است، مي‌گذرم؛ اما نويسندة محترم هرجا كاري انجام شده به حساب نبوغ اين سه نفر نخبه گذاشته و تمام كارهايي را كه انجام نشده و همة عقب ماندگي‌ها را به حساب مردم نادان و تنبل با اشكالات فرهنگي وسيع گذاشته است.

آقاي رضاقلي در صفحة 151 مي فرمايند: «...جامعة آن روز با آن بافت تحمل امير را نكرد، همان طور كه تحمل قائم مقام و مصدق را هم نكرد.» و در صفحة 152 ادامه مي‌دهند: «تا به حال در تحليل‌ها رسم بر اين بود كه سياست خارجي و دربار آلوده را عامل قتل اين بزرگواران مي دانستند. ما علاوه بر اين كه اين واقعيت را نفي نمي‌‌كنيم، اين گونه نگاه كردن به مسائل را عوامانه مي‌شماريم كه البته بي فايده نيست. ضمن اين كه آن را داراي انحراف مي‌دانيم. چون دست‌هاي آلودة اصلي در اين خونريزي‌‌ها و اتلاف سرمايه‌‌‌هاي ملي پنهان مي ماند؛ كه مانده است و هم اين كه اجازه نمي‌دهد تا بر اثر شناخت عوامل اصلي، اقدامات احتياطي براي پيش‌گيري از توليد جرم انجام گيرد يا اين كه دست رسوا برملا شود و در نتيجه اين عملكردها با اشكال مختلف ولي با يك ماهيت اتفاق مي‌افتد.»

اين عوامل اصلي كدامند؟

به تعبير آقاي رضاقلي «حاكميت تابع قدرتي مافوق خود است كه از جامعه بر مي‌خيزد.» يا «يك طرف فرمانروايان هستند كه دستپخت فرمانبرانند و...» يا «مردم براي حمايت از آن‌ها (قائم مقام ؤ اميركبير و مصدق) جدي، عقلاني و فعال برخورد نكردند.»(صفحة 152) و يا «به عنوان مثال در زمان حكومت دكتر مصدق  تظاهراتي به نفع مصدق انجام شد، ليكن هنگامي كه او مشكلات ادارة اقتصاد ملي و لزوم كار كمرشكن را پيش كشيد و حضور جدي‌تر مردم را در صحنه تقاضا كرد، مردم صحنه را ترك كردند.» (صفحة 153)

اين زمان كي بود؟ او چگونه تقاضا كرد و مردم چگونه صحنه را ترك كردند؟ نمي‌توان با اشاره‌هاي نا دقيق و مبهم به تاريخ، چيزي را اثبات كرد.

يا «وقتي كه قائم مقام را كشتند، ميرزا مهدي امام جمعة تهران به وزير مختار روس گفت از دست اين بدتر از طاعون خلاص شديم و وقتي مصدق از كار افتاد، زاهدي با كاشاني ملاقات كرد و اعلاميه‌هايي در اين رابطه از راديو پخش شد. اين هر دو سمبل و مظهر حركت‌‌‌‌هاي اجتماعي‌اند.» (صفحة 153)

لابد تظاهرات شعبان جعفري و لات‌ها و لمپن‌ها هم سمبل و مظهر حركت‌هاي اجتماعي‌اند! اين طور نيست كه شعبان جعفري، لات‌ها و لمپن‌ها و آن ديگراني كه ذكرشان رفت از نظر ژنتيك از گونة ديگري غير از انسان باشند؛ نه، اما انسان اين قابليت را دارد كه براي ديگري يا ديگران، از جان خود هم بگذرد و هم چنين اين قابليت را هم دارد كه در راه منافع خود، منافع ديگران را پايمال كند.

در فرهنگ مدرن تقسيم‌بندي مردم به طبقات و قشرها جا افتاده زيرا با هزاران آزمون و نشانه دريافته شده كه خصلت‌ها و عملكردهاي افراد يك طبقه، مشابه هم است. نه آن كه فرديت ناديده گرفته شود، اما در بسياري زمينه‌ها افراد يك طبقه يكسان عمل مي‌‌كنند. خصوصيات هر انسان بخصوص هم،  سخت و سلب نيست؛ بلكه انسان با تغيير شرايط، عمدتا رفتارها و عملكردهاي طبقة جديد را به خود مي‌گيرد.

اگر كسي با افراد مختلف جامعه برخورد طبقاتي نكند و به آن‌ها به صورت افراد و قوم‌ها نگاه كند، لاجرم اولا: ديگران را مخملي و ما را كنفي مي‌داند؛ ثانيا: زماني كه يكي از مديران جانب مردم را بگيرد و بخواهد كاري براي پيشرفت مردم ميهن‌اش انجام دهد نخبه مي‌شود؛ و اگر مديري و يا فردي از داخل حكومت (مثل زاهدي كه چندين ميليون دلار رشوه گرفت) با كمك جمعي مزدور (كه هر كدام مبلغي پول گرفتند) و نيروي بيگانه (كه چندين ميليون دلار هزينه كرد تا نگذارد منافع دراز مدت نفت و ... از دستش برود) هماهنگ با هم، آن نخبه را سرنگون كنند، آن وقت تعبير چه مي‌شود؟ آقاي رضاقلي، زاهدي و هم‌پالكي‌هايش، شعبان جعفري و لات‌‌‌‌‌‌‌‌ها و فواحش، ميرزا مهدي وهمة بدكاره ها را مردم ايران به حساب مي‌آورند.

پس آن ميليون‌ها مردمي كه حتي خبر نشدند چه اتفاقي افتاده، آن‌هايي كه ترسيدند (كه از مشخصه هاي مردم مظلوم و بي‌دفاع است)، آن‌هايي كه كه مقاومت كردند و كشته شدند،آن هايي كه فرار كردند، آن‌هايي كه به زندان افتادند و... چه‌ مي‌شود؟

در مورد مصدق، اوايل برخي از روشنفكران، حزب توده را مسئول شكست جنبش ملي شدن صنعت نفت قلمداد مي‌كردند، كه چنين كرد و چنين نكرد و به دفاع از مصدق بر عليه لات‌ها و زاهدي شورش نكرد و ...

كم كم خردمندان با توجه به رفتارهاي اين حزب در تمام مدتي كه مصدق نخست وزير بود، از مخالفت‌اش  با او و آمريكائي خواندنش در ابتدا و سپس قبول اين امر كه برداشت اوليه اشتباه بوده و مصدق يك فرد ملي است و پشتيباني همه جانبه از او، پس از تشخيص ملي بودن او،  و كمك به مصدق در خنثي كردن كودتاي 25 مرداد و از طرف ديگر برآورد نيروي اين حزب كه توان چه كارهايي را داشت و توان چه كارهايي را نداشت، و اين كه: اگر روز 28 مرداد كه شهر پر از توپ و تانك  و پر از اراذل و اوباش مسلح بود،   مي‌توانست به نفع مصدق آن‌ها را از صحنه براند، پس روزي كه با مصدق مخالف بود و چنين نيرويي را هم داشت و تازه خيابان‌ها هم خالي بودند، مي‌توانست به نفع خودش وارد ميدان بشود؛  دريافتند كه پس زدن كودتاچيان از حزب توده به تنهايي، بر نمي‌آمد.  مگر تعداد اعضا و هوادارانش چه اندازه بود؟

 بسياري از فعالان آن دوره مطرح كرده اند كه اگر مصدق مردم را به ايستادگي فرا مي‌‌خواند، و مردم در جريان قرار مي‌گرفتند، همه به دفاع از حكومت ملي در مقابل كودتاچيان به پا مي‌خاستند.

الغرض، وقتي حزب توده از موقعيت گناهكار اصلي، در كنار رفتن مصدق، كنار گذاشته شد، كي مي‌‌ماند؟ كي مي‌ماند كه كاسه كوزه‌ها بر سرش شكسته شود؟  مردم!

غير از آقاي رضاقلي، ديگراني، از جمله انسان فرهيخته، خانم كولايي نمايندة دوره ششم مجلس هم (با لحن ملايم‌تر) گفته‌اند: سزاوار نبود مردم از مصدق حمايت نكنند. گويي مردم عمدا از مصدق حمايت نكرده‌اند.

مردم مزة استقامت 30 تير هنوز زير دندانشان بود پاداش مقاومت در برابر ارتجاع را با بازگشت مصدق به كار، گرفته بودند. اين بار هم چنانچه ايستادگي مي‌كردند، نتيجة لازم را به احتمال زياد مي‌گرفتند؛ اما بيش‌تر مردم نمي‌دانستند وضع از چه قرار است. قيام سي تير هم به دعوت جبهة ملي، آيت الله كاشاني و حزب توده برگزار شده بود و مردم با ذهنيت مثبتي كه از ملي شدن صنعت نفت و شخص مصدق داشتند به خيابان‌ها ريخته بودند. اين طور نيست كه قيام سي تير خود جوش بوده باشد. از طرفي تظاهرات اخير مردم هم (روز 27 مرداد) سركوب شده بود؛  چه طور امكان داشت حركتي خودجوش اتفاق افتد؟

مردم از عمق اتفاقي كه داشت رخ مي‌داد خبر نداشتند؛ اما نمي‌توانيم بگوييم مصدق هم بي‌خبر بود. او لحظه به لحظه در جريان تحركات كودتاچيان قرار مي‌گرفت. او خيلي خوب مي‌دانست عواقب  حركت لات‌ها و لمپن ها و آمدن تانك و توپ به خيابان‌ها چيست.

او مي‌توانست مردم را به ايستادگي دعوت كند. او مي‌توانست خردمندانه عواقب كودتا را از طريق راديو براي مردم بشكافد و با تحريك و تشويق مردم به پايداري، بر كودتاچيان غلبه كند. صد البته با خطر كردن، اما نه با ريسك بالا. گروه‌هاي ديگر مثلا حزب توده هم مي‌توانست هواداران خود را (كه مسلما تعدادشان به چند هزار نفر هم نمي‌رسيد) با ريسك بالا به خيابان‌ها بفرستد؛ اما معلوم نبود نتيجه پيروزمندانه باشد. (البته به نظر من نتيجه هر چه بود، از آن چه براي اين حزب پيش آمد بهتر بود)

كاملا مشخص است كه نتيجة درخواست مصدق پيروزي حكومت ملي و عقب نشيني كودتاچيان بود. حتي اگر با احتمال بسيار بسيار ضعيف مردم شكست مي‌خوردند، نتيجه به بدي تسليم محض نبود.

اما مصدق هيچ درخواستي از مردم نكرد. از نظر من سه احتمال براي اين درخواست نكردن مي‌تواند مورد بررسي قرار گيرد:

1-اين احتمال كه مصدق در ملاقات با سفير آمريكا، مورد تهديد جدي قرار گرفته باشد. يعني ترس از حملة نظامي آمريكا (مثلا) يا كشته شدن خودش (مثلا) يا ... مانع درخواست كمك از مردم شده باشد.

2-اين احتمال كه مصدق فكر كرده در جنگ احتمالي، مردم بسياري كشته خواهند شد. او مي‌بايست مي‌دانست كه پس از موفقيت كودتاچيان، شمار بسياري از مردم و مبارزان كشته خواهند شد كه شدند و چه بسا آمار كشته‌ها در صورت ايستادگي بسيار كم‌تر از آن چه بعدها پيش آمد مي‌بود. به علاوه با اين كودتا، او و جامعه به نقطة صفر بازگشتند و گويي ملي شدن صنعت نفت و حركت در جادة پيشرفت و همه چيز مي‌بايست به آينده‌اي دور حواله مي‌شد، كه چه بسا خسارتش از كشته شدن انسان‌ها در طول ايستادگي، بيش‌تر بود.

3-اين احتمال كه مصدق بين قدرت گرفتن شاه و زاهدي از يك طرف و كمك گرفتن از مردم، دست به انتخاب زده و ترجيح داده باشد كه بهتر است شاه دوباره قدرت را به دست گيرد، تا آن كه او همچنان نخست وزير بماند و مجبور باشد ساختار حكومت را با داخل كردن شجاع‌ترين و مبارزترين و آگاه‌ترين افرادي كه براي خنثي كردن كودتا با هم همكاري كردند، تغيير دهد تا بتواند جامعه را آماده نگه‌دارد، كه دشمن شكست خورده نتواند به آساني انتقام گيرد.

بيرون از اين سه شق چيزي نيست. مصدق هر كدام را انتخاب مي‌كرد، از بي‌عملي و تسليم شدن بهتر بود.

بنابراين نخبه‌اي همچون مصدق، خود از درون بر ضد خود عمل كرد. اگر قرار باشد مقصر اصلي بركناري مصدق را بيابيم، بايد به سراغ خود مصدق برويم. مگر آن كه رودربايستي داشته باشيم و ملاحظة نخبه بودن او را بكنيم.

وقتي نگاه ما با شيفتگي به روي مصدق (با همة خوبي‌هايش) مي‌افتد، ضعف‌هاي او را مخصوصا تعلل در تصميم‌گيري و اقدام به موقع و ترديد او را نديده مي‌‌گيريم و به جاي آن كه تقصير آن چه را پيش آمده به نسبت مسئوليت و ردة افراد در جامعه، بين آنان تقسيم كنيم، شيفتگي ما، نخبه را از ديگران مجزا مي‌كند و همة تقصرها را به گردن آدم‌هاي عادي مي‌اندازيم.

من‌ معتقدم آمريكا و انگليس در جهت منافع خود عمل كردند و توقع انسانيت از دشمن داشتن، ساده‌لوحانه است؛ اما در ميان خودي‌ها، بايد ميزان گناه همه مشخص باشد. زاهدي، شعبان جعفري و لات‌ها و فواحش، آيت الله كاشاني، گروه‌هاي سياسي، مردم عادي و مصدق!

در دورة معاصر نمونة بسيار شاخصي از يك نخبه  جلوي چشم ماست. سال 76 اميد به تغييرات مثبت در دل ميليون‌ها مردم ايران زنده شد. مردم با اعتماد به خاتمي و با انتخاب او جهت حركت جامعه به سمت اصلاحات را مشخص كردند. با وجود پشتيباني 22 ميليون نفر و با آن كه ايشان در آغاز و در  ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي نويسندگان، خيلي خوب شروع كردند، اما به جاي پايمردي و استقامت در مقابل مخالفان اصلاحات و تكيه بر مردم، ايشان نه در مورد معرفي و دستگيري قاتلان و آمران قتل‌هاي زنجيره‌اي، ايستادگي كردند و به نقطة روشني رسيدند، نه در مورد ماجراي 18 تير، نه حملة گروه هاي فشار به اجتماعات و حتي به وزراي كابينة خود ايشان، نه بستن روزنامه‌ها، نه دستگيري روشنفكران و اصلاح‌طلبان،  نه تلاش براي پا گرفتن تشكل‌ها،  نه برنامه‌هاي اقتصادي اصلاح‌طلبان و نه نظارت استصوابي و نه...

ايشان هرگز نمي‌توانند بگويند نمي‌دانستم، دست و پايم بسته بود و نمي‌توانستم بهتر از اين عمل كنم. براي هيچ كس قابل قبول نيست.

حالا اگر سال‌ها بعد كسي ايشان را نخبه و مردم را عوام عقب‌افتاده، با مشكلات فرهنگي بي‌شمار بخواند و گناه شكست اصلاحات را به گردن مردم بياندازد، ديگر واقعا بي‌انصافي است.كما اين كه بسياري شروع كرده‌‌اند به زمزمة اين كه شكست اصلاحات را به گردن مردم بياندازند. حتي يكنفر گفته: «مردم خودشان را لوس كردند كه در انتخابات شوراها شركت نكردند» و كمي بعد ديديم كه خودشان هم در انتخابات مجلس شركت نكردند.

فرزانه آقائي‌پور

15 آبان 1383

www.afarzaneh.com